جوانان و مذهب

 

سياوش دانشور

 

 

پاسخ به چند سوال

 

<<  بازگشت به صفحه اول  >> 

 

 

سياوش دانشور

کار در راديو انترناسيونال و رسانه هاى خلاف جريان پديده جالبى است. بويژه وقتى که تبليغات و ادبيات کمونيستى و مارکسيستى که توسط اين رسانه ها منتشر و توليد ميشوند در يک موقعيت ملتهب سياسى و يک نسل جوياى حقيقت با هزاران سوال ضرب شود. به رفيق گراميم محمد رضا پويا سردبير نشريه سکولار، ارگان انجمن ضد دين، قول داده بودم که در باره جوانان و مذهب مطلب و يا مطالبى بنويسم. در اين هفته با چند شنونده عموما جوان پيرامون راديو و راه حل کمونيستى و لحن ما در باره مذهب و دانشگاه و فضاى آن و غيره حرف ميزدم. اين گفتگوها بدرازا کشيد و سوالاتى سياسى و فلسفى مطرح شدند. به اين دوستان قول دادم که در راديو و همينطور در نشريه سکولار به اين مباحث خواهيم پرداخت و همينطور توصيه کردم که در کنار ساير مطالعات و تلاش روزمره، نظر لطفى هم به آثار آته ئيستى و ماترياليستى داشته باشند. بويژه رجوع مستقيم به مارکس و آثار فلسفى و پايه اى مارکس بسيار کمک کننده است. در اينجا مختصرا به اين سوالات ميپردازم و درعين حال از خوانندگان نشريه سکولار ميخواهم که اين نشريه را به ظرف اين جدلها و خود روشنگريها تبديل کنند.

 

* چرا شما به خدا اعتقاد نداريد؟

من به خدا اعتقاد ندارم چون به خودم اعتقاد دارم. به برترى انسان بودنم. چون به پديده اى وراى انسان باور ندارم و فلسفه زندگى ام نفى هر مانعى است که آزادى و اختيار همه جانبه انسان را نفى ميکند. کسى که ميگويد و يا فرض ميکند که خدائى هست و بايد در مقابل اوامر وى مطاع بود و يا اينکه جهان را خدا آفريده و بر رفتار و کردار آدمى نظارت دارد و در روز قيامت بايد حساب پس داد و غيره، اين اوست که بايد توضيح دهد و ثابت کند که اين خدا چيست، کيست، چرا نر است و نه ماده، چرا تا اين حد قصى القلب است و نمايندگانش در روى زمين چرا به اين درجه وحشى و خشن اند؟ سوال اثبات وجود خدا و رد وجود خدا سوالى قديمى است. در مباحث فلسفى دو اردوگاه ايده آليسم و ماترياليسم اساسا براين اساس شکل گرفتند که توضيح جهان و منشا حيات و تقدم ماده بر شعور و يا شعور بر ماده را  متفاوت بيان ميکردند. در دوره اى که هنوز علم و دانش بشرى به اين درجه پيشرفت نرسيده بود که انسان نظريه روشنى براي توضيح جهان و هستى و وجود خويشتن داشته باشد، ناچار بود اوهامات و تصورات بى پاسخ خويش را به پديده اى در وراى خويش ارتقا دهد. از همان دوره اى که بشر قادر نشد و با نبود که توضيح دهد مثلا چرا ميخوابد و مکانيزم علمى خواب چيست، به پديده اى به نام روح – و نه روان – آويزان شد. از تصورات خويش و ناآگاهى خويش بر خود و همنوع خود موجودى ساخت که او را هدايت ميکند، کنترل ميکند، اختيار همه چيز را دارد، زمين لرزه و آتشفشان و سيل ايجاد ميکند، مورد غضب قرار ميدهد و عقل مطلق است! بشر بدوى خدا را آفريد و خود به سجده اش نشست. بشر خود را به اسارت آگاهى وارونه خويش درآورد تا به جاى رهائى اين جهانى اسارت در مخلوق خويش را بنشاند. خدا يک توهم خرافى و ساخت دست بشر وجنس دو پا است. خدا درست مانند کالاهاى امروز بازار سرمايه متنوع و رنگارنگ وجود داشته و دارد. در دورانهاى قديم هر کسى و هر گروه اجتماعى مردم خداى خود را داشتند و خدايان و معابد متفاوت بودند. به جان هم مى افتادند و او همديگر کرور کرور ميکشتند. اختلاف در تصورات و اوهامات به منشا شکل گيرى فرقه هاى متفرقه مذهبى تبديل شد. مذهب و دکان مذهب بدوا از ناآگاهى بشر در باره خويش و جهان و هستى ريشه گرفت و به سرعت و شايد بدرجاتى همزمان به قدرت و مالکيت و ابزار سلطه تبديل شد. خدايان رنگارنگ باد و باران و آتش و محبت و غضب و غيره همراه با شکل گيرى نهاد مذهب و بويژه مسئله مالکيت خصوصى و خداى واحد و اصطلاحا يکتا پرستى و انقراض خدايان سابق دوره اى تاريخى است. خداى واحد چيزى نبود جز انعکاس انسان مجرد. فلسفه و شناخت بشر نهايتا به رودروئى دو اردوگاه فلسفى عمده ايده آليسم و ماترياليسم منجر شد. کل اردوگاه ايده آليسم با تمام تنوع در مذاهب و فرقه هاى مذهبى و فلسفى آن، مردم و جامعه را به پرستش و نيايش خدا و خالق جهان و مقابله با علم و شناخت انسان و رهائى خواندند. تاريخ مکتوب دستکم ثبت کرده است که زن آزاد را بعنوان ساحره ميسوزاندند و طرفدار نظريه کروى بودن زمين را زنده زنده ميسوزاندند. مذهب و خدا و دستگاه مخوف آن هميشه و همواره و دقيقا براى حفظ منافع مادى و زمينى و تداوم سلطه بر بشر و ممانعت از آزادى و رهائى انسان جنايت کرده و خون ريخته و زندگى نسلهاى متمادى بشر را سياه کرده است.

 

اگر يک پايه اعتقاد به خدا ناتوانى در توضيح خود و جهان و دست نيافتن به اهداف بشرى و آرمانهائى است که بشر ميتواند به دست خويش متحقق کند، و لذا براى تسکين خويش و قابل قبول کردن اين شرايط فاجعه بار و مملو از فلاکت خويش به مذهب روي ميآورد به اين اميد که اهداف اين جهانى و زمينى خويش را در جهانى ديگرکسب کند، يک پايه ديگر اعتقاد به خدا ترس است. راستى هيچ فکر کرده ايد که چرا کليساها و مساجد و معابد و آنچه امروز آثار تاريخى است و توريستها از آن ديدن ميکنند وميراث دوران قرون وسطى است، تا اين حد سهمگين است؟ بايد خود را جاى انسان آندوره و در متن شرايط اجتماعى و تاريخى آندوران گذاشت تا به پاسخى روشن دست يافت. اين نمادها فقط نشان قدرت باريتعالى نيستند که تا اين حد سهمگين اند و در زير زمينهاى آن بساط گيوتن و دست و پا بريدن و در حوض آب جوش سوزاندن مخالفين در جريان بوده است، بلکه قرار بوده قدرت و عظمت دستگاه مذهب و نماد آن يعنى خدا و نمايندگان زمينى اش را به برده و رعيت و انسان محروم آندوران بشناساند. شما بايد فردى مفلوک، بى قدرت، فاقد حقوق، ترسيده را در بارگاه عظيمى تصور کنيد که  تسليم شدن به قدرت قاهره را بهتر درک کنيد. که پذيرش دستور الهى را بهتر لمس کنيد. که براى اينکه زنده بمانيد عبوديت را به دستگاه قدرت خدا روى زمين بپذيريد. ايجاد ترس در ذهن فردى که بايد به تسليم کشانده شود و تسليم خويش را رضاى الهى بنامد و رنج و درد و فلاکت خويش را توجيه کند، اساس مذهب و نهاد مذهب است. مذهب تاريخا نهاد مشتى مفتخور، بيکاره، جلاد، خونريز، قصى القلب و ضد انسان بوده است که يا در دورانهائى مستقيما و يا غير مستقيم و در کنار نهاد سلطنت و امروز در کنار سرمايه، اسارت بشر و نابرابرى او را توضيح و توجيه ميکند. مذهب آگاهى وارونه بشر و تسليم بشر در دنيائى است که خود وارونه است. توضيح چنين جهانى بدون مذهب ممکن نيست و تداوم آن غير ممکن است. خدا چتر عمومى اين جهالت تاريخى بشر است. خدا به يک معنى هست، وجود دارد، قابل لمس است، تازه امروز در کليساى کاتوليک نوع ماده آن هم بخشا فعاليت ميکند، اما در روى زمين! خداى واقعى زمينى است، بشرى است، اما در هيئت پاپ و امام و مفتى و بودا و غيره. خدا هست چون جامعه طبقاتى هست، چون مالکيت خصوصى هست، چون استثمار و تبعيض و رنج و فلاکت هست، چون نابرابرى و ديکتاتورى و اختناق هست، و همه اينها بايد توسط نهاد مذهب براى بشر در اسارت توضيح داده شود. خدا هميشه و در تاريخ جوامع بشرى در دورانهاى مختلف وجود داشته، خلق شده و از بين رفته، بازتوليد شده و امروز در خدمت سرمايه است. خداى امروز و نهاد مذهب امروز، از هر نوع آن، يک جز لاينفک نظام سرمايه دارى و در خدمت تداوم و بقا و توجيه آنست. خدا از بين نميرود مگر اينکه ضرورت وجودى آن اجتماعا منتفى شود. خدا را نميتوان از جامعه پاک کرد مگر اينکه انسان آزاد شود و قادر باشد خود و جهان پيرامونش را توضيح و اداره کند.

 

ما به خدا اعتقاد نداريم چون خود را از خرافه آزاد کرده ايم و ميخواهيم جهان را ازسلطه خدا و مذهب برهانيم. ما به خدا اعتقاد نداريم چون امروز هر دانش آموز دبيرستانى هم ميداند که چگونه حيات شکل گرفت، منشا آن کدام است، توضيح علمى تولد و زندگى چيست، و دکان مذهب چه نقشي دارد. ما خدا را قبول نداريم چون قاتل تاريخى بشر است و همچنان در چهارگوشه دنيا پيروانش جنايت ميکنند. ما خدا را قبول نداريم چون براين باوريم که مذهب و خدا همچون مردسالارى و عقب ماندگى و خرافه پرستى و مالکيت خصوصى و زن ستيزى و جنگ و فقر و غيره لازم و ملزوم يگديگرند و ما کمونيستها ميخواهيم دودمان همه شان را دسته جمعى براندازيم. ما خدا را قبول نداريم چون آزادى بشر را ميخواهيم، چون قصد داريم با انحلال نظم کنونى، که قالبى و ابزارى براى حفظ مالکيت خصوصى است و ريشه خدا و مذهب هم همين جاست، بشر را آزاد کنيم. ما ميخواهيم از خدا و پادشاه و سرمايه دار سلب مالکيت کنيم. ما ميخواهيم حاکميت خدا را همراه با قوانين اش الغا کنيم. بشر امروز به خدا نياز ندارد. زمانى دور امر رهائى، بدوا رهائى از مذهب و خدا توضيح داده ميشد. و امروز نيز، رهائى بشر بدون پشت سرگذاشتن خدا و دستگاه مذهب و روابط و مناسبات ملکى و نظامى که مذهب و خدا را بازتوليد ميکند ممکن نيست. خدا و مذهب طوق اسارت بشر است و حتى براى سلامتى جسمى و روانى هم که شده بايد بدورش انداخت و عليه فلسفه وجوديش در قرن بيست و يکم بپا خواست. خدا محصول دوران جهالت بشر است و سرمايه دارى مدرنترين نظم بردگى بشر. خدا در خدمت نظم سرمايه،  جهالت تاريخى را با بردگى تاريخى تلفيق ميکند. ضرورت هر دو اسارت بشر است و نفى اسارت بشر نفى هر دو است. پس مرگ بر خدا و مرگ بر سرمايه!

 

 اخلاق بدون اعتقاد به خدا چه ميشود؟

اخلاق پديده اى تاريخى است. اخلاق مفروضاتى نيستند که مستقل از زمان و مکان و تاريخا وجود داشته اند. حتما منظور شما از اخلاق به معنى محدود خلق و خو و رفتار روزمره افراد نيست. به معنى تاريخى و اجتماعى، اخلاقيات در هر جامعه اخلاقيات طبقه حاکم است. ما اين اخلاقيات را نميخواهيم و قبول نداريم. همانطور که حاکميت سياسى و افکار و ايدئولوژى و دولت و کل نظامشان را نميخواهيم. اگر خدا امروز عصاى دست سرمايه است به طريق اولى اخلاقيات حاکم نيز توجيه کننده و جهت دهنده ارزشهاى طبقه حاکم عليه اکثريت عظيم جامعه است. يک معضل هميشگى حتى چپ ها اينبوده که صرفا با رژيم سياسى حاکم و برخى زياده رويها و اختناق مخالف بوده اند اما به افکار و اخلاقيات حاکم کوچکترين ايرادى نداشته اند. حتى در مواردى به مدافعين دوآتشه آن هم تبديل شدند. در اينجا نگاهى به گوشه اى از برنامه حزب بياندازيم و بعد بحثمان را دنبال کنيم؛

 

فرهنگ، ايدئولوژى و اخلاق

استثمار و تبعيض و بى حقوقى در ابعادى اينچنين عظيم، و در اشکالى اينچنين عيان، بدون تسليم و رضايت توده وسيع خود استثمار شوندگان و بدون موجه قلمداد شدن اين مناسبات در اذهان خود قربانيانش سر پا باقى نميماند. توجيه کردن اين وضعيت، ابدى و ازلى و طبيعى قلمداد کردن آن و ترساندن و برحذر داشتن فرودستان جامعه از شورش عليه اين مناسبات، وظيفه روبناى فکرى و فرهنگى و اخلاقى در اين جامعه است. زرادخانه فرهنگى و اخلاقى بورژوازى عليه آزادى و رهايى انسان عظيم و خيره کننده است. بخشى از اين ابزارها از اعصار کهن به ارث رسيده اند، اما مطابق نياز جامعه بورژوايى نوسازى و بازسازى شده اند. اديان و مذاهب رنگارنگ، عواطف و تعصبات اخلاقى جاهلانه، قوم پرستى، نژادپرستى، مردسالارى، همه و همه حربه هاى فکرى و فرهنگى طبقات حاکمه در طول تاريخ براى خفه کردن و سربزير نگاهداشتن توده کارکن جامعه بوده اند. همه اينها در اشکال نوين و ظرفيتهاى تازه، در عصر ما در خدمت مصون داشتن مالکيت و حاکميت بورژوايى از تهديد آگاهى و تعقل و نقد طبقه کارگر و مردم تحت استثمار قرار دارند.

اما آنچه خود جامعه بورژوايى بر ابزارهاى فکرى و فرهنگى انقياد افزوده است به مراتب عظيم تر و کارآمدتر است. منفعت پرستى فردى و رقابت، يعنى منطق حرکت بورژوا در قلمرو بازار، طبيعت انسان بطور کلى شمرده ميشوند و بعنوان ارزش هاى والاى بشرى تقديس ميگردند. در اين جامعه رابطه ميان انسان ها، انعکاس و تابعى از رابطه ميان کالاهاست. شان و ارزش انسان ها را جايگاهشان در رابطه با مالکيت تعيين ميکند. بورژوازى تمرکز و آرايش محلى و محدود جامعه کهنه را در هم شکست و کشورها را سازمان داد. ناسيوناليسم و ميهن پرستى مدرن بورژوايى، بعنوان قوى ترين طوق ايدئولوژيکى طبقات حاکم بر گردن توده مردم در طول تاريخ، بجاى قوم پرستى و عشيره گرى و هويت محلى نشست.

افکار حاکم در هر جامعه، افکار طبقه حاکم است. اما حاکميت و کنترل فکرى و فرهنگى و اخلاقى بورژوازى بر حيات جامعه امروز از نظر دامنه و عمق بى سابقه است. انقلابات علمى و فنى و صنعتى عظيمى که در طول دويست سال گذشته صورت گرفته است و مکانيسم قدرتمند بازار که هر مرز ملى و قومى و سياسى و فرهنگى را درمى نوردد، بورژوازى را در حفظ حاکميت ايدئولوژيکى و اشاعه اصول و باورهاى خرافى خويش در مقياسى جهانى از امکانات وسيعى برخوردار ساخته است. در قلمرو توليد افکار و آراء نيز، درست نظير قلمرو توليد محصولات، قدرت خلاقه انسان به حربه اى عليه خود وى بدل شده است. نوآورى ها و پيشرفت هاى بيشمارى که در قرن بيستم در زمينه تحول قالب هاى ادبى و هنرى، تحول ابزارهاى ارتباط جمعى سمعى و بصرى و کامپيوترى و گسترش عرصه هاى مختلف فعاليت فرهنگى، صورت گرفته است، در درجه اول، به بمباران هر روزه توده ميليونى مردم با ايده هاى بورژوايى، در اشکالى موثرتر، پيچيده تر و متنوع تر ميدان داده است. پيدايش وسائل ارتباطات جمعى، انفورماتيک و شبکه هاى راديو تلويزيونى ماهواره اى در دو دهه اخير، که گرد آورى و انتقال سريع اطلاعات را در سراسر جهان بشدت تسهيل کرده است، در دست بورژوازى به يک ماشين عظيم پخش سوء اطلاعات، تحميل عقايد و تحريک مردم در يک مقياس صدها ميليونى بدل شده است. رسانه هاى جمعى و صنعت نمايش، که خود از سودآورترين قلمروهاى حرکت سرمايه اند، بخش زيادى از نقش سنتى نهاد خانواده، سلسله مراتب مذهبى و حتى ارگانهاى سرکوب در جامعه را بر عهده گرفته اند و در حفظ موازنه ايدئولوژيکى موجود در جامعه، انتقال افکار و معنويات و اخلاقيات حاکم به توده مردم، کنترل فکرى و مهندسى اذهان آنها، منفرد کردن و ارعاب آنها و خنثى کردن ايده ها و تمايلات انتقادى در جامعه نقش روزافزونى بازى ميکنند. اين نهادها و اشکال مدرن کنترل فکرى و فرهنگى جامعه، يک رکن اساسى ثبات سياسى جامعه بورژوايى بويژه در شرايط بحران، بى افقى و بالاگرفتن نارضايتى عمومى است.

مبارزه عليه افکار و آرا و اخلاقيات ارتجاعى حاکم بر جامعه يک بعد هميشگى مبارزه طبقاتى کارگران و يک وظيفه خطير جنبش کمونيستى کارگرى بوده است.

 اما در جامعه افکار و آرا و ارزشهاى راديکال و خلاف جريان و آوانگارد و انسانى نيز وجود دارد، اما اخلاقيات و ارزشهاى حاکم نيست. چه بسا از همين اخلاقيات و افکار حاکم هم تاثير ميپذيرد. ما طرفدار پروپاقرص ارزشها و پرنسيپ هاى انسانى، عدالتخواهانه، آزادمنشانه، مدرن و پيشرو هستيم و يک کار هميشگى ما مقابله با سنتهاى جان سخت و ارزشها و افکار و آرائى است که در دنياى امروز هر روزه در ابعاد سهمگين بازتوليد ميشوند و مردم وجود آنرا طبيعى ميدانند. خدا چکيده اخلاق نيست، چکيده اسارت اخلاقى است. خدا مظهر اخلاق نيست، تبلور غيرانسانى شدن معيارها و ارزشهاى انسانى است. خدا سمى است که در مغز و روان انسان لانه ميکند و مطابق با نيازها و اصول مذهبى،  و امروز سياسى، افراد را مقابل هم ميگذارد. اخلاق سنگرى است که مذهب در فرد مى کند تا در آن زنجيرش کند و از همان موضع به استحکام زنجيرهاى بردگى خود و نزديکان و همکارن و همسايه ها مشغول شود. در ايران امروز که ديگر مظهر اخلاق و سکاندار اخلاق جناب خامنه اى و مصباح يزدى و مجريان خيابانى آن انصار و بسيج اند. در خانواده و جامعه نيز اخلاقيات مردانه و مردسالار و ضد زن و رقابت طلبى اقتصادى و خود پرستى و نژاد پرستى هويتى است که اشاعه داده ميشود. ما ميگوئيم انسان براى آزادى خويش بايد تمام اين لايه هاى خرافى و عتيق را کنار بزند تا به بشر آزاديخواه و منصف و سوسياليست که رهائى و سعادت خود و همنوعش را ميخواهد برسد. اخلاقيات ما با اخلاقيات حاکم در مقابل هم است. همانطور که خداى آنها در مقابل بي خدائى ما و سرمايه و نظم آنها در مقايل سوسياليسم ماست. جالب اينجاست که به اخلاقيات طبقه حاکم که اکثريتى عظيم را به فقر و ندارى و فحشا و جنگ و نابودى و خيابان خوابى و غيره کشانده است خدشه اى وارد نميشود و براى ما موعظه ميکنند که اگر خدا نداريم اخلاق نداريم! ما با صداى بلند اعلام ميکنيم که خدا نداريم، اخلاق شما را نداريم، و از حاکميت و دولت و نظام و خدا و اخلاق تان منزجريم. ما قصد داريم همه اين اخلاقيات را همراه با مناديانش به زباله دان تاريخ بريزيم. 

 

* مذهب امر خصوصى است در عمل چگونه است؟ تکليف اين همه مسجد چه ميشود و هر روز بازارى ها و بخشا متدينين مسجد ميسازند. آيا حکومت کارگرى يا يک نظام سکولار اينها را ويران ميکند و يا اجتماع در مساجد را ممنوع ميکند؟

اين سوال بسيار جالبى است. مذهب امر خصوصى است يعنى اينکه امر اجتماعى و سياسى نيست. يعنى جامعه سوسياليستى يک نظام سياسى و ادارى سکولار است که از مذهب و مليت و قوميت گسست ميکند. مذهب بطور کامل از دولت و از آموزش و پرورش جدا ميشود. هيچ قانون و امر و تصميم دولتى به مذهب ارجاع نميکند. تمام قوانينى که منعبث از مذهب اند و يا با تبصره و صلاحديد نگاه مذهبى تدوين شدند، الغا ميشود. گفتم دولت از مذهب و مليت و قوميت يک گسست کامل ميکند. يعنى هويت مذهبى، ملى، قومى، براى دولت معنى ندارد و يا دقيقتر خود را با آن بيان نميکند. از نظر ما ناسيوناليسم و قومپرستى عليرغم اينکه متاخرتر است اما مانند مذهب طوق بردگى بشر و منشا جنايت در تاريخ معاصر است. حتما در جامعه سوسياليستى کسانى پيدا ميشوند که هنوز مذهب شان را پرچم آزادى جهان ميدانند و يا کسانى پيدا ميشوند که قوم و نژاد و مليت خود را محور دنيا ميدانند. اين ايرادى ندارد. در اين جامعه آزادى بيقيد و شرط سياسى و آزادى تشکيل احزاب و اجتماعات و غيره براى همه موجود است و دولت از اين حق تک تک شهروندان، چه متولد ايران چه متولد هر جاى ديگر که در ايران زندگى ميکنند، را بطور يکسان برسميت ميشناسد و از آن دفاع ميکند. اما دولت شوراها دولتى سکولار و مدرن و پيشرو است که به تعلق مذهبى و ملى و قومى کسى در جامعه و در رسانه ها و در کار و فعاليت اجتماعى و در اوراق هويتى ارجاع نميکند. يعنى شما را مثلا با لقب "کرد" يا "فارس" يا "يهودى" و "مسلمان" و غيره خطاب نخواهند کرد. بلکه روى هويت جهانشمول و همگانى انسانها يعنى هويت انسانى انگشت ميگذارند و حقوق برابر و شرايط برابر را براى همگان مستقل از اين هويتهاى کاذب و تاريخى برسميت ميشناسند. در اين جامعه احترام کاذب براى فلان آخوند، اگر هنوز آخوندى مانده باشد، نميگذارند. کسى را با سمت تخصصى اش در اماکن عمومى مانند راديو و تلويزيون صدا نميکنند. القاب دکتر و مهندس و تيمسار و آيت الله و غيره و هر لقبى که تمايزى بين افراد را در حوزه غير تخصصى تصوير کند، مورد استفاده قرار نميگيرد. شما ميتوانيد در دانشگاه و بيمارستان و غيره دکتر و استاد و غيره خطاب شويد. ارزش و شان شهروندان را اين تمايزات که ريشه طولانى در فرهنگ و اخلاقيات جامعه دارد توضيح نميدهد و جمهورى سوسياليستى با عبور از اين اخلاقيات حرمت انسانى و همگانى را اعاده ميکند. 

 

اينکه تکليف اين همه مسجد چه ميشود و هر روز بازارى ها و بخشا "متدينين" مسجد ميسازند. آيا حکومت کارگرى يا يک نظام سکولار اينها را ويران ميکند و يا اجتماع در مساجد را ممنوع ميکند، نميتوان از امروز اظهار نظر قطعى کرد. به نظر من شوراها بايد خودشان در اينگونه موارد و در هر منطقه اى تصميم بگيرند. در مورد وفور مساجد روشن است که وقتى ضرورت وجود مسجد در جامعه منتفى شد، يا به عبارت ديگر وقتى خدا در ايران سرنگون شد، کاخهاى خدا هم به تصرف قيام کنندگان در مى آيد. حکومت کارگرى مخالف جمع شدن فلان گروه مذهبى و يا معتقدين به فلان مذهب و فرقه در محل عبادتگاه خودشان نيست. قانون جامعه ما و برنامه ما ميگويد؛ آزادى مذهب و بى مذهبى. يعنى شما و هر کسى مجازيد به مذهبى تعلق داشته باشيد و يا بيخدا و بي دين و ماترياليست باشيد. نقد مذهب مانند نقد تمام جوانب فرهنگى و حقوقى و سياسى و ادارى جامعه آزاد است. نقد و بيان انديشه مرز ندارد. اما قوانينى نيز حاکمند که نبايد زير پا گذاشته شود. بعنوان مثال حقوق کودک، حقوق زن، حق آسايش مردم، حفظ حرمت مردم و شهروندان، امنيت سياسى و حقوقى، اصل ممنوعيت آموزش مذهبى، اصل ممنوعيت دست اندازى مذاهب به کودکان و جلب آنها به فرقه هاى مذهبى و مسائلى از اين دست. بعنوان مثال يک خانواده مذهبى ميتوانند به مسجد و کليسا و کنيسه بروند اما حق ندارند کودکانشان را به اين اماکن ببرند. کسى ميتواند فکر کند که زن بايد خانه دار بماند اما نميتواند زن را در خانه نگهدارد و از آموزش و تحصيل و معاشرت و کار و غيره محروم کند. کسى ميتواند چادر يا روسرى سر کند اما نميتواند با لباس و سمبل مذهبى وارد مدرسه و دانشگاه و يک محيط فعاليت اجتماعى بشود. همينطور دولت به جريانات مذهبى سوبسيد براى تبليغات مذهبى نميدهد و اگر "متدينينى" بخواهند مسجد درست کنند بايد از منبع کمکهاى غير دولتى استفاده کنند. ما مساجد را ويران نميکنيم اما آنها را تر و خشک هم نميکنيم. ما اجتماع در مساجد را براى بزرگسالان و احزاب مذهبى ممنوع نميکنيم مشروط به اينکه اين نهادها مانند هر بنگاه اقتصادى ثبت باشند و ماليات بدهند و دفاترشان قابل بررسى باشد. مشروط به اينکه آزادى فعاليت آنها و اجتماعشان در مساجد مانع آسايش مردم و يا تهديد زندگى همسايه ها نشود. در عين حال بايد تصريح کرد که حکومت کارگرى نسبت به امر مذهب و حزب کارگرى در مقابل مذهب و توده مردمى که هنوز باورهاى مذ