نکاتی در باره

مساله مذهب و شیوه برخورد به آن

 

 

حمید تقوایی

 

در تحولات سیاسی پنج، شش ساله اخیر جامعه ما، مذهب نقش بارز و برجسته ای داشته است. بهره گرفتن دول امپریالیستی غرب از توهمات و خرافات مذهبی توده های مردم در به صحنه آوردن خمینی ، به انحراف کشاندن کامل انقلاب و بالاخره روی کار آوردن و قبولاندن رژیم جمهوری اسلامیبعنوان حکومت یک حکومت "ضد امپریالیستی و انقلابی" و سپس اتکای این رژیم بر قوانین شرعی و آیات و احکام "آسمانی" در بازپس گرفتن دستآوردهای قیام، سرکوب جنبش کارگری و کشتار نیروهای کمونیست و انقلابی و بطور خلاصه در برقرار کردن یکی از هارترین و خونخوارترین دیکتاتوری های امپریالیستی در دوران حاضر، تمام این واقیات نشاندهنده حضور فعال مذهب در این دوره از حیات سیاسی جامعه ما و مکان ویژه آن در مبارزه طبقاتی است. در این دوره نه تنها رژیم جمهوری اسلامی، بلکه تمامی نیروهای سیاسی بورژوائی بانحاءمختلف مذهب را در خدمت منافع کل طبق ای که نمایندگی آنرا بهده دارند، به کار گرفته اند.

اما اگر رژیم جمهوری اسلامی قدرت جهنمی خود را بیش از هر چیز مدیون اتکا به اسلام و بکار گرفتن احکام و قوانین فقهی و شرعی درتحمیق و سرکوب توده ها و ایجاد جو ترور و اختناق در جامعه است، برای نیروهای اپوزیسیون غیر چرولتری این رژیم نیز، از مجاهدین و شورای ملی مقاومت گرفته تا لیبرالهای بازمانده از نهضت آزادی و جبهه ملی و سلطنت طلبان آشکار، اسلام حاکم مطلبوبیت ویژه خود را دارد. این نیروها در دعوای بین خود و "حکومت آخوندی" خمینی که یک دعئای درون خانوادگی بورژوائی است، از اسلام حاکم به مثابه پرده استتار ماهیت طبقاتی رژیم و همچنین پوشاندن ماهیت و اهداف طبقاتی خود سود می برد.

سلطنت طلبان آشکار پزچم پوسیده و مضحک شوونیسم فارس در مقابل اعراب و مذهب عربی اسلام را بدست گرفته اند، لیبرالهای سنتی یا سلطنت طلبان شرمگین شعار "جدائی مذهب از دولت" را تا حد محکوم کردن هر نوع حکومت مبتنی بر ایدئولوژی کش داده ند و بالاخره مجاهدین و شورای ملی مقاومت، این لیبرالهای تازه به دوران رسیده، "اسلام دمکراتیک رجوی" را در مقابل "اسلام خمینی" علم کرده اند. اما وجه مشترک نقد تمام این نیروها از رژیم عبارت است از پنهان داشتن ماهیت بورژوا – امپریالیستی رژیم جمهوری اسلامی از چشم توده های طبقه کارگر، تبرئه کردن بورژوازی و امپریالیسم و جهت دادن به تمامی نارضایتی ها و مخالفت ها به سمت شخص خمینی و اسلام نوعخاص خمینی  . آنها در تبلیغات عوامفریبانه خود تمام جنایات و ددمنشی های بورژوائی جمهوری اسلامی و تمامی مشقات و بی حقوقی های اقتصادی و سیاسی که این رزیم به توده های مردم تحمیل کرده است را به "دجالیت خمینی و سفاهت فقها"، "روحانیت مرتجع"، "ولایت فقیه" و خلاصه آنچه مایلند تحت عنوان "آخوندیسم" حساب آنرا از مذهب اسلام جدا کنند، نسبت می دهند تا با به پایان رسیدن عمرمتحضر جمهوری اسلامی از یکسو نظام سرمایه اری و حاکمیت بورژوازی در ایران و از سوی دیگر نقش و عملکرد مذهب در حراست و پاسداری از این نظام همچنان محفوظ و مصون بماند.  امپریالیسم و سرمایه داری برای خفظ حاکمیت و سلطه خود از یکسو به اعمال دیکتاتوری وحشیانه و کشتار و سرکوب تحت لوای مذهب و از سوی دیگر به پرده پوشی از ضرورت و خصلت طبقاتی این این کشتار و سرکوب و پنهان داشتن نقش و اقعی مذهب دراین میان نیازمند است و از این رو هم "اسلام فقاهتی خکینی" و هم "اسلام رجوی و بنی صدر"، هم "حکومت بوسیله آخوندها" و هم محکوم کردن "آخوندیسم"، هر دو برای کل بورژوازی ایران و در سیاست های این طبقه  در مقابله با انقلاب و جنبش کارگری و کمونیستی مطلوبیت و جایگاه خاص خود را دارد. بنابراین نقش و عملکرد سیاسی مذهب را در شرایط حاضر مبارزه طبقاتی درایران میتوان دراین جمله خلاصه کرد: سرکوبگری در خدمت رژیم بورژوائی حاکم و عوامفریبی و توهم پراکنی در خدمت اپوزیسیون بورژوائی این رژیم.

پس اگر بگوئیم که در شرایط حاضر نقد رژیم جمهوری اسلامی و نیروهای اپوزیسیون بورژوائی آن، بدون شناخت و نقد عمیق مذهب و نقش و عملکرد سیاسی آن دراین شرایط امکان پذیر نیست، سخنی به گزاف نگفته ایم. امروز تقریبا در تمامی عرصه های مبارزه طبقاتی، از مبارزه بر سر قانون کار و انحلال انجمن های اسلامی در کارخانجات گرفته تا آزادی زندانیان سیاسی و از افشای سیاستها و اهداف "آلترناتیوهای" بورژوائی رژیم جمهوری اسلامی تا مبارزه برای بسیج توده ها حول دمکراسی انقلابی و سرنگونی رژیم، برخورد به مساله مذهب به امری اجتناب ناپذیر تبدیل شده است.

اما از آنچه گفتیم چنین نتیجه می شود که حزب ما باید در تمامی این عرصه ها تبلیغ علیه مذهب را اساس کار خود قرار دهد؟ آیا مبارزه علیه جمهوری اسلامی، مبارزه علیه اسلام را به یک هدف سیاسی ما تبدیل می کند؟ یا باید بین مذهب توده ها با مذهب بورژوازی تفاوت قائل شد و تنها به افشای "سواستفاده های بورژوازی" از مذهب بسنده کرد؟ و ...

در مقاله حاضر سعی شده است تا با مطالعه دقیق تر مساله مذهب و نقد پرولتری آن، به این سئوالات پاسخ گفته شود.

 

۱_ نقد مارکسیستی مذهب

خصلت ضد علمی مذهب

 

سیستم نظری مذهب و جهان بینی مذهبی، یعنی مجموعه آن اصول و احکامی که هر مذهب معین در توضیح جهان – جامعه و طبیعت – بیان داشته و آن قواعد و قوانینی که در مورد راه و رسم و شیوه زندگی فردی و اجتماعی انسانها مقرر کرده است، بر پایه اعتقاد به یک نیروی ماوراء طبیعت و مافوق انسان که آفریننده و حاکم بر جهان و قادر و عالم بر همه چیز و همه کار است، قرار دارد. نیروئی که گر چه در همه جا حاضر و بر همه چیز ناظر است، اما شناخت عقلائی بشر تماما به عدم وجود آن حکم می کند. نیروئی که از حیطه شناخت حسی و تجربی بشر خارج است، اما اراده او بر هر آنچه در این حیطه است سایه افکنده است. نیروی موهومی که عظمت و قدرت او، بهمان اندازه مجهولات انسان است.

باین ترتیب ایدئولوژی مذهبی، درست برخلاف علم، "معلول" را با "مجهول" توضیح می دهد و توهمات انسان در باره نیروی تخیلی و ذهنی را بجای جهل او بر نیروهای عینی جهان واقعی می نشاند. خردمندترین انسان مذهبی کسی است که هر سئوالی را با "چون خدا خواسته است" پاسخ گوید و هر حرکت و تغییر و تحولی را ناشی از مشیت الهی بداند. (و تنها بر اساس این معیار واژگونه است که حجج اسلام، این جاهل ترین انسانهای عصر ما، میتوانند بر خود نام "علمای اعلام" بگذارند).

این تناقض و تقابل کامل مذهب با علم موجب میشود که به موازات پیشرفت علم و بهمان اندازه که که آگاهی انسان بر جهان پیرامن خود گسترش می یابد، سیستم نظریمذهب نیز – چه در برخورد به پدیده های طبیعی و چه در باره قوانین و قواعد زندگی اجتماعی – بیشتر رنگ ببازد و بی اعتبار تر شود. بطوریکه امروزه هر کسی که از سطح متوسطی از سواد و فرهنگ برخوردار باشد، نمی تواند روایات مذهبی در باره آفرینش جهان و انسان و تحولات و پدیده های طبیعی را چیزی بیش از داستانهای تخیلی و خرافی مربوط به عهد طفولیت بشر بداند و یا کمترین ارزشی برای نظرات اجتماعی مذهب، مثلا در باره مفهوم عدالت در قوانین قضائی و یا رهنمودهای بهداشتی و یا حدود حقوق اجتماعی زنان و بردگان و غیره قائل باشد. اینکه چرا با این وجود هنوز مذهب قدرت و نفوذ خود را در میان توده های وسیعی از مردم عصر ما حفظ کرده است، مساله ایست که پائین تر به آن خواهیم پرداخت.  قبل از آن لازم است تا در مورد برخورد اته ئیسم و مارکسیسم به مذهب، که هر دو در نقد سیستم نظری مذهب با اتکاء به دستاوردهای علمی وجه مشترک دارند، توضیحاتی بدهم.

 

اته ئیسم و مارکسیسم در برخورد به مذهب

 

نقد مذهب به مثابه یک سیستم نظری در باره پدیده ها و قوانین طبیعی و اجتماعی، تنها مختص به مارکسیسم نیست. هر مکتب فکری و جهان بینی غیر مذهبی، بدرجه ای که بر شناخت علمی جهان و دست آوردهای علمی بشر متکی باشد، بهامان نسبت در مقابل مذهب قرار میگیرد. چنین مکاتبی مدتها قبل از مارکس بخصوص بوسیله متفکرین و دانشمندان بورژوازی، پایه گذاری شده و تکامل یافته بود. بورژوازی انقلابی اروپای قرن ۱۸، بدنبال رنسانس علمی و فرهنگیکه از چندین قرن قبل در اروپا آغاز شده بود، توانست شیوه علمی جهان را بجای اسکولاستی سیستم کلیسا و دست آوردهای منطق و خرد انسانی را بجای خرافات مقدس قرون وسطائی بنشاند و به این ترتیب ماتریالیسم و اته ئیسم، مکاتبی که به قدمت خود مذهب بودند، را تکامل ببخشد و از قدرت و نیروی تازه ای برخوردار کند.

 

مارکسیسم نیز یک ایدئولوژی ماتریالیستی و اته ئیستی است. یعنی به این حقیقت معتقد است که اولا هیچ نیروئی ماوراء طبیعت و جامعه و مافوق آن وجود ندارد و ثانیا تمامی اعتقادات و ذهنیات انسان، یعنی آنچه فرهنگ بشری به معنای وسیع کلمه – نظرات و مکاتب مختلف فلسفی و علمی، اخلاقیات و آداب و رسوم اجتماعی، مذهب ، هنر و ... – را میسازد، از ماده و شرایط مادی زندگی انسانها، از رابطه عینی انسانها با طبیعت و با یکدیگر، نشات گرفته است. بنابر این مارکسیسم در اصول و مبانی خود در مقابل هر نوع مذهب و طرز تفکر مذهبی قرار می گیرد. اما همانگونه که مارکسیسم از ماتریالسیم مجرد، یا ماتریالیسم مکانیکی فراتر می رود، نقد مارکسیستی مذهب نیز به اته ئیسم محدود نمی شود.

 

روش دیالکتیکی شناخت مارکسیستی، مذهب را نه تنها بعنوان یک ایدئولوژی خرافی و تخیلی، بلکه همچنین بعنوان یک پدیده اجتماعی که ضرورت وجودی معینی دارد، مورد مطالعه و تحلیل قرار می دهد. آن ضرورتهای عینی و واقعی که باعث ایجاد و بقای خرافات و توهمات مذهبی شده است را می شناسد و توضیح می دهد و به این اعتبار نیز مذهب را نقد می کند. بعبارت دیگرنقد مارکسیستی مذهب، از نقد آن بمثابه یک ایدئولوژی و سیستم فکری در خود، ایدئولوژی آسمانی که مردود است چون خرافه و توهم و تخیل است، فراتر می رود و عمیق تر می شود و به نقد مذهب زمینی، به نقد نقش و ضرورت اجتماعی مذهب، بسط پیدا می کند. وجه مشخصه نقد مارکسیستی مذهب، یعنی وجه تمایز آن از نقد اته ئیستی بورژوائی،در همین نکته نهفته است.

 

علل وجود بقای مذهب

 

برای مبارزه عمیق و اصولی با مذهب، باید به این سئوال پاسخ گوئیم که چرا مذهب، علیرغم نامعقول و غیر منطقی بودن اصول و احکام آن و علیرغم تناقض آشکار توهمات مدهبی با واقعیت و تجربیات عینی توده های مردم، طی قرنهای متوالی در میان توده ها نفوذ داشته است؟ آیا علت صرفا ناآگاهی و نادانی مردم است؟ روشن است که این پاسخ ماتریالیستی مساله نیست. اعتقاد به مذهب خود عین جهل و نادانی است و نادانی را نمی توان با نادانی توضیخ داد. مارکسیسم می آموزد که ذهنیت انسانها نتیجه و انعکاس عینیت زندگی آنان است؛ پس باید به این نکته پی برد که ذهنیت مذهبی و اعتقاد هزاران ساله بشر به خدا و ماوراء طبیعه، انعکاس کدام شرایط و مناسبات عینی در زندگی اجتماعی او است.

 

انگلس بروشنی به این سئوال پاسخ میدهد "تمام مذهب ... چیزی بجز انعکاس تخیلی آن نیروهای خارجی که زندگی روزمره انسان انسان ها را کنترل می کنند، در مغز انسان نیست، انعکاسی که در آن نیروهای مافوق طبیعی ذا بخود می گیرند" (آنتی دورینگ).

 

انسان اولیه مقهور طبیعت است. نیروهای طبیعی که ماهیت، منشاء و عملکرد آنها کاملا برای انسان ناشناخته است، تمام ابعاد زندگی او را تحت سیطره دارد. عجز و ضعف مطلق انسان در برابر این نیروها، باعث می شود که او خدایان را خلق کند و به آنان پناه ببرد. او تلاش می کند تا با تقدیس و ستایش و با ایثار و قربانی دادن، خدایان را بر سر لطف آود و از این طریق طبیعت قاهر را تحت نفوذ خود در آورد. آری، مذهب، همانگونه که مارکس می گوید "مخلوق انسان در تنگنا افتاده است." .

 

اما اگر خدایان و مذاهب اولیه، وجود خود را مدیون ضعف و جهل انسان در برابر طبیعت بودند، بقا و ادامه حیات اعتقادات مذهبی در قالب مذاهب پیچیده تر، مدیون آن نیروهای اجتماعی است که با تکامل جامعه بشری و ظهور طبقات و سلطه مناسبات طبقاتی در جامعه بر زندگی انسانها حاکم می شود.

 

برای انسان، قهر طبقاتی، کمتر ار قهر طبیعت هراسناک، مرموز و ناشناخته نیست. انسانی که زندگی اجتماعی او تابع و مقهور مناسبات و روابطی است که گوئی کاملا خارج و مستقل از خواست و اراده او عمل می کنند، ناگزیر در ذهن خود اراده خداوند را بر جامعه حاکم می کند و سرنوشت خود را تابع اراده او می پندارد، تا به این ترتیب به جهل و عجز و هراس زمینی خود، یک توجیه، مفهوم و غایت آسمانی ببخشد. انسانی که در تنگنای مناسبات و روابط طبقاتی گرفتار شده است، آزادی و رهائی خود را در آسمانها می خوید. خدا، مظهر کمال انسان ناقص و از خود بیگانی زمینی می شود، عدل الهی، بیعدالتی اجتماعی را قصاص میدهد و بهشت آسمانی مصائب جهنمی را که انسان بروی زمین برای خود ساخته است، جبران می کند. در سراسر تاریخ جوامع طبقاتی، علت و زمینه عینی نفوذ مذهب در میان توده ای تحت ستم و استثمار، چیزی به جز این نبوده است.

 

لنین این مطلب را در مورد جهان سرمایه داری عصر ما نین توضیح می دهد:

"خدایان را خوف خلق نمود." ترس نیروی نهانی سرمایه – نهانی به این خاطر که عمل آن نمی تواند بوسیله توده ها پیش بینی شود، نیروئی که در هر قدم زندگی کارگر و کاسبکار کوچک را با ورشکستگی و انهدام "ناگهانی"، "غیر منتظره" و "تصادفی" تهدید نموده و بدنبال خود گدائی، فقر، فحشا و مرگ از گرسنگی می آورد – این است آن ذیشه مذهب معاصر که در وهله اول و پیش از هر چیز یک ماتریالیست باید در نظر داشته باشد، ..."  (مقاله "روش حزب کارگران نسبت به مذهب")

از آنچه تاکنون گفتیم چنین نتیجه میشود که تا جامعه طبقاتی برجاست،مذهب نیز وجود خواهد داشت و تنها زمانی که استثمار انسان از انسان و تبعیض و نابرابری  بی حقوقی و ناایمنی اجتماعی و اقتصاد یناشی از آن از جامعه رخت بر بسته باشد و انسانها، با اراده آزاد و آگاهانه خود، بر سازمان جامعه مسلط گردند و سرنوشت و مقدرات زندگی خود را در دست گیرند، تنها در چنین شرایطی از مذهب، این همزاد و همراه همیشگی استثمار و ستم طبقاتی نیز اثری بر جای نخواهد ماند. بعبارت دیگر امحای کامل مذهب، تنها با محو نظام طبقاتی ممکن می گردد.  اما این هنوز نیمی از واقعیت است، نتیجه دیگر آنست که جامعه طبقاتی برای حفظ و بقای خود به مذهب – همانطور که به تمام ابعاد فرهنگ ایده آلیستی که خود خلق کرده است – نیازمند است.

 

رابطه عینیت با ذهنین رابطه ای یک طرفه نیست. ذهنیت انسانها – خواه همچون نظرات و استنتاجات علمی بازتاب حقیقی شرایط عینی زندگی باشد و خواه همچون توهمات و خرافات مذهبی انعکاس واژگونه و تخیلی آن – تنها انعکاس انفعالی واقعیت زندگی آنان نیست، بلکه بنوبه خود بر پروسه عینی زندگی انسانها تاثیر می گذارد. مذهب بمثابه جزئی از فرهنگ ایده آلیستی مسلط در جامعه طبقاتی، نتیجه و معلول مناسبات طبقاتی و در عین حال پاسدار و حافظ این مناسبات است. ندیدن هر یک از این دو جنبه مبین درک و برخورد متافیزیکی- از یک سو ولونتاریسم و از سوی دیگر دترمینیسم – نسبت به مذهب است و انحرافات سیاسی معینی را در مبارزه با مذهب موجب می گردد که در صفحات بعد مورد بررسی قرار خواهیم داد. اما قبل از آن لازمست تا در بحث خود، از شناخت مذهب آسمانی و علل و زمینه های عینی وجود و بقای آن فراتر برویم و به مطالعه مذهب زمینی و نقش و عملکرد اجتماعی آن بپردازیم.

 

نقش و عملکرد اجتماعی مذهب

 

ایدئولوژی تخیلی مذهب، در قالب یک پدیده و نهاد عینی اجتماعی مادیت می یابد و وظیفه معینی را در خدمت آنچه که وجود خود را مدیون آنست، یعنی مناسبات و روابط طبقاتی درجامعه، بعهده می گیرئ. این قالب زمینی مذهب پدیده ای است مرکب از: روحانیون یا سلسله مراتبو سازمان نمایندگان خداوند بروی زمین؛ فقه و شرعیات، یعنی قواعد و ئستورالعمل هائی در باره حقوق و مناسبات اجتماعی و اقتصادی و حتی زندگی خصوصی افراد جامعه که تا خد معینی در جامعه عملی و پیاده می شود؛ موسسات مذهبی شامل مقابر قدیسین و امامزاده ا، عبادتگاهها و زیارتگاهها، املاک و تاسیسات وقفی و غیره؛ سنن و مراسم مختلف مذهبی بمناسبت اعیاد و سوگواریها، تولد  مرگ و ازدواج و طلاق افراد جامعه؛ و بالاخره موقوفات و نذورات و باج و خراجهائی از این قبیل (مانند خمس و ذکات و حق امام و غیره و غیره در اسلام) که مخارج زندگی انگلیروحانیون و نگهداری تاسیسات مذهبی را تامین می کند.

نقش و عملکرد اجتماعی تمامی این دستگاه عریض و طویل را می توان در توجیه و تحکیم ستم و استثمار طبقاتی، خلاصه کرد. ویژگی و خصلت ماورا طبیعی و فوق بشری مذهب آسمانی، بمثابه یک آئین مقدس که احکام و دستورات آن در مورد زندگی و در تعیین قابلیت ها و امکانات بی شماری برای ایفای این نقش برخوردار می کند. ما درا ینجا به مهم ترین این قابلیت ها اشاره می کنیم.

 

مذهب مدافع و توجیه گر استثمار و ستم طبقاتی است.    

 

در کلیه مذاهب، نابرابریها و تبعیضات اجتماعی و اقتصادی ناشی از نظام طبقاتی، بمثابه امری مقدر و الهی تلقی شده و مشروعیت می یابد. اعتقاد به اینکه فقر و تنگدستی و یا سعادت و دولتمندی هر فرد ناشی از اراده و مشیت خدائند است و عدل الهی کیفر دهنده ستم ها و بی عدالتی ها ئیست که انسانها نسبت بهم روا می دارند، مقاومت در برابر ستم و تبعیض طبقاتی را هم ارتداد و سرپیچی از اراده الهی و هم عملی بی حاصل و عبث جلو میدهد، و از این رو موجب صبر و تحمل و تسلیم و تمکین زحمتکشان و راحتی وجدان و رضای خاطر استثمارگران می شود.

 

"آنهائی که در تمام زندگی خود زحمت کشیده و در فقر بسر می برند توسط مذهب تعلیم می یابند که تا هنگامی که بر روی زمین هستند بردبار و مطیع باقی بمانند و به امید پاداشهای بهشتی راحت باشند، ولی آنهائی که از طریق کار دیگران زندگی می کنند توسط مذهب تعلیم می یابند که تا هنگامی که بروی زمین هستند به سخاوتمندی عمل نمایند. بدین ترتیب مذهب راه بسیار ارزانی برای توجیه موجودیت خود بمثابه استثمارگران به آنها نشان داده و برای راحتی دربهشت بلیطی به قیمت معتدل به آنان می فروشد"   (سوسیالیسم و مذهب – لنین)

بعلاوهمذهب در حمایت از ستم و استثمار طبقاتی، نقش مستقیم و بالفعل تری از "تعلیم و ارشاد" نیز ایفا می کند. اگر در آیات و روایات مذهبی پاداش تبعیت و اطاعت از استثمارگران در دنیای دیگر و با وعده بهشت داده شده است،در عوض قوانین فقهی و شرعی، قصاص سرپیچی از استثمارگران و قیام علیه منافع آنان را در همین دنیا و با خد و تعزیر میدهد. به این ترتیب مذهب عملا و مستقیما وظیفه دفاع از استثمار و خراست ازمنافع استثمارگران را بعهده میگیرد. مذهب اسلام در دوره حاکمیت جمهوری اسلامی درایران، بخصوص در انجام این  وظیفه از چیزی فروگذار نکرده است.

 

مذهب ذاتا و ماهیتا آئینی ضد دمکراسی است.

 

اساس و مبنای هر نوع مذهبی را اطاعت و فرمانبرداری بی چون  چرا از خداوند و پیروی اکیذ از دستورات و قوانین الهی تشکیل میدهد. و این معنائی بجز سلب حق بدیهی و مسلم انسان در تعیین سرنوشت و مقدرات زندگی اجتماعی و حتی خصوصی خود، و تفویض این حق به خداوند ندارد.

 

مذهب نه تنها اوصولا خواست و اراده مردم را در تعیین حقوق اجتماعی و وضع قوانین – چه بشیوه پارلمانی و چه شورائی – را برسمیت نمی شناسد، بلکه این حق را تماما به خداوند و عملا نمایندگان او بروی زمین، یعنی روحانیون، پاپ و کشیش ها و آیت الله ها و حجت الاسلام ها، واگذار می کند و مردم را به اطاعت و تبعیت از آنان فرا می خواند. این خصوصیت مذهب آنرا به آئینی دگم و تغییر ناپذیر،مستقل از و مافوق اراده ردم و نافی ابتدائی ترین حقوقدکراتیک آنان تبدیل می کند و آنرا در تقابل و ضدت کامل با دمکراسی بمعنای عام، حتی به مفهوم بورژوائی آن، قرار میدهد. دیکتاتوری اسلامی ایران دراین مورد نمونه های بسیار بدست داده که بارزتر از همه مضحکه طرح و تصوصب لایحه قصاص و قانون کار اسلامی است.                                      

 

مذهب عامل ایجاد تفرقه در میان توده ها ست:

 

تا آنجا که به حقوق اجتماعی و فردی باز می گردد، منظور هر مذهبی از انسان و یا افراد جامعه، صرفا مومنین یا معتقدین به همان مذهب معین است. مفهوم مذهبی عدل و برابری نیز – حتی اگر تبعیضاتی که بر حسب موقعیت طبقاتی و میزان دارائی افراد دراحکام حقوقی مذاهب وجود دارد را در نظر نگیریم – همانا مساوات میان این مومنین است و نه کلیه انسانها. مثلا احکام و قوانین فقه اسلامی در تمامی زمینه های مدنی، قضائی و حتی فردی تنها ار حقوق مسلمانان سخن می گوید و آنرا در موقعیتی کاملا برتر و ممتاز تر از غیر مسلمین قرار میدهد. بعلاوه در تمام مذاهب – از جمله و بخصوص در اسلام -، مردان و زنان دارای حقوق برابر نیستند. بعبارت دیگر هر مذهب معین از لحاظ حقوق اجتماعی و حقوق فردی نه تنها میان پیروان خود و پیروان مذاهب دیگر – و البته کلیه آنان با کفار – کاملا تفاوت قائل است. بلکه نیمی از پیروان خود، یعنی مردان (یا بقول قرآن مسلمین و مومنین) را از نیمه دیگر (مومنات و مسلمات) متمایز میکند و برتر می شمارد.