چرا مسلمان
نيستم
"چرا
مسلمان
نيستم" يکى از
صفحات هميشگى
"بى خدايان"
خواهد بود.
اين صفحه
مکانى است
براى ارائه
کيفر خواستها
و تجارب شخصى
بيخدايان. از کليه
خوانندگان و
علاقمندان
دعوت مى کنيم
با نوشتن
تجارب خود
براى اين
صفحه، اعتراض
خود به انقياد
دينى و
خداپرستانه
را با صدايى
رسا و محکم
اعلام کنند.
سردبير
چرا
مسلمان نيستم!
بابک
يزدى
انسان
باخدا متولد
نمى شود. ولى
در خيلى موارد
شرايط زمانى
مکانى در او
تأثيرى
فراوان دارد.
من هم مثل
خيلى هاى ديگر
نه تنها پدر،
مادر، زبان،
محل تولد، رنگ
پوست و ... را
خودم انتحاب
نکردم بلکه
اضافه بر
اينها خدا و
مذهب و خرافات
هم از خانواده
و محيط به من
تحميل شد و
متأسفانه ٢٣ سال
طول کشيد تا
توانستم
دوباره خودم
را از اين قيد
بندها و
خرافات آزاد
کنم.من در
خانواده و
محيطى سخت
مذهبى متولد
شدم. از ٥
سالگى در
زمستانهاى
سرد مجبور
بودم هر روز
صبح زود از
خواب بيدار
شده و چون آب
لوله کشى در
آن زمان در
محل ما نبود
به سر چشمه
رفته و وضو
بگيرم و با
پدر و مادرم
به نماز
بايستم. از ٧
سالگى وادار
به روزه گرفتن
شدم. قبل از
دبستان مرا به
مکتب قرآن
فرستادند و
بيشتر قرآن را
قبل از دبستان
خواندم، ولى
چون قرآن را
تمام نکرده
بودم تابستانهاى
سال اول و دوم
دبستان را هم
مشغول درس قرآن
بودم، تا قرآن
را تمام کردم.
آخر اين هم براى
من صواب بود و
هم براى پدر و
مادرم صواب و
افتخار. البته
طبيعى بود که
در سن پنج شش
سالگى با ضرب
ترکه هاى بيد
ما را به مکتب قرآن
مى بردند
وگرنه براى من
در آن زمان
بازى خيلى
بيشتر مزه مى
داد.از ١٢
سالگى ديگر کم
کم به خودم مى
گفتم چرا اين
خدا که مى
گويند عادل هم
هست به نماز و
روزه و عبادت
ما احتياج
دارد؟ چرا بايد
من در اين
سرماى چند
درجه زير صفر
به سر چشمه بروم
و وضو بگيرم و ... تا
اين خداى از
خود راضى را
بيشتر راضى
کنم؟
در
دبستان نيز
کتابها با "به
نام خدا و عکس
شاه و شهبانو"
آغاز مى شد و
هيچ کارى را
نمى شد بدون
نام خدا شروع
کرد و خدا
هميشه بر همه
کار ما در هر
زمان و مکانى
نظارت مى کرد.
دو ملائکه هميشه
بر روى شانه
هاى راست و چپ
من بودند که
کارهاى خوب و
بد مرا براى
خدا گزارش مى
کردند. سئوال
هميشگى آن
موقع من اين
بود که اين
خدا کى وقت مى
کند اين
گزارشهاى اين
دو ملائکه را
که بر دوش هر
انسانى نشسته
اند را بخواند؟
آخه ميليونها
انسان وجود
دارد و دو برابر
آنها ملائکه
خدا چگونه اين
همه گزارش را
مى خواند و
بعد تصميم مى
گيرد؟ و تازه
اين پرونده ها
را در کجا و
چگونه حفظ و
بايگانى مى
کنند. اصلا
اين ملائکه به
چه زبانى اين
گزارشها را مى
نويسند. آيا
خدا فقط عربى
بلد هست؟ اصلا
اگر خدا همه
اين چيزها را
قادر است خودش
به تنهائى حفظ
کند چرا ديگه
به ميليونها
ملائکه و
گزارش و
بايگانى
احتياج دارد.
يادم
است اولين
بارى که از
ملاى ده
پرسيدم که آيا
خدا و آن دو
ملائکه در
موقع توالت
رفتن هم بر ما
نظارت دارند؟
شيخ بيچاره
هاج و واج از سؤال
من، داد زد که
"بچه چرا
سؤالهاى بى
تربيتى مى
کنى؟".
خوشحالى
من در کودکى
اين بود که من
قرآن را تمام
کرده و زودتر
از ديگر بچه
هاى محل هم
اين کار را
کرده ام. و
مادرم هميشه
بدين مى باليد
که پسرش در ٧
سالگى قرآن را
تمام کرده
است.
کم
کمک که به
نوجوانى
رسيدم مرا به
انجمن حجتيه
بردند که بر
عليه بهائيت و
سنى ها تبليغ
مى کرد. در آن
زمان در انجمن
حجتيه
تبليغات
زيادى برعليه
شريعتى مى شد
و او را به
بهائى، سنى، و
کمونيست ربط مى
دادند. من
خيلى حساسيت
داشتم که اين
شريعتى سنى،
بهائى و
کمونيست را
بشناسم. چند
کتاب او را
يواشکى (از
ترس آخوندها و
مأموران رژيم
هر دو) گير
آورده و
خواندم. همين
مسئله باعث شد
که من به
نظرات انجمن و
مروجين آن
مشکوک شوم. من
ديگر تا حدودى
فرق بهائى و
سنى و کمونيست
را مى فهميدم
و چند کتاب هم
از شريعتى
خوانده بودم.
روزى در جلسه
انجمن وقتى
بحث داغى بر عليه
شريعتى بود،
من خطاب به
ناطق گفتم "
آخه مگه مى
شود اين بابا
هم سنى باشد، هم
بهائى و هم
کمونيست؟" و
ايشان گفت
"شريعتى از
همه ى اينها
هم بدتر است!"
من گفتم آخه
اگه بهائى
باشد که سنى
نيست و اگر
کمونيست باشد
که ديگه نمى
تواند سنى
باشد!" در هر
صورت من در آنجا
کتاب شريعتى
را که در کيف
داشتم در
آوردم تا به
آنها ثابت کنم
که شريعتى
کيست و ...
مرا
به جرم داشتن
و خواندن کتاب
شريعتى از انجمن
حجتيه اخراج
کردند!
من
از نابرابرى
اجتماعى
هميشه دلخور و
ناراضى بودم.
يادم هست در
نوجوانى من و
پسر کدخداى ده
ميرفتيم در
باغ کدخدا و
انگور و گيلاس
مى دزديديم و
آنها را در
بسته بنديهاى
پلاستيک کوچک
ميکرديم و شب
که تاريک مى
شد به در منزل
فقير بيچاره ها
که دسترسى به
ميوه نداشتند
مى برديم و در
ميزديم و قبل
از اينکه آنها
بيايند در مى
رفتيم. و جالب
اينکه در مسجد
از آنها مى
شينيديم که خضر
پيغمبر شبها
برايشان ميوه
مى آورد!
من
روزى به مادرم
که خيلى مورد
اعتماد و
اطمينان من و
مردم بود گفتم
"مادر مى دانى
خضر پيغمبر
دروغ است" و او
گفت "کفر نگو
پسرم". من گفتم
" مادر
انگورها و
گيلاسها را من
و حسن پسر کدخدا
از باغ خود
کدخدا مى
دزديم و به
درِ خانه ى
آنها مى
بريم".! اما
چون از طرفى
از جهنم هم مى
ترسيدم از
مادرم پرسيدم
"مادر حالا ما
به خاطر اين
دزدى جهنم نمى
رويم؟" و
مادرم گفت " نه
مادر خدا
آفريده براى
خلقى نه براى
حلقى، چرا فقط
کدخدا از اين
نعمت برخوردار
باشد؟ ولى به
کسى نگوئيد
چون ايمان
مردم ضعيف مى
شود!".
مطالعه
آثار شريعتى
مرا کم کم به
مجاهدين رساند
و چنين شد که
در قبل از
انقلاب من يکى
از فعالين
سازمان
مجاهدين شدم.
در
سالهاى قبل از
انقلاب و
ديکتاتورى
شاه بدين دل
خوش داشتم که
در مبارزه
درگير بوده و
براى جامعهى
بدون طبقه ى
توحيدى
مبارزه مى
کنم. کتابهاى شناخت،
تکامل، راه
انبيا راه بشر
و اقتصاد توحيدى
اولين
کتابهاى جدى بود
که در تشکيلات
مجاهد در مورد
فلسفه و اقتصاد
و طبيعت به ما
درس داده شد.
در آن زمان
بيشتر درگير
مبارزه با
ديکتاتورى
شاه بوديم و
به فلسفه کمتر
مى پرداختيم.
پس
از انقلاب بحث
هاى جلوى
دانشگاه به
ويژه مرا
بيشتر به تفکر
و مطالعه ى
فلسفى واداشت.
در تشکيلات
مجاهدين
علاوه بر
کتابهاى بالا
درسهاى تبيين
جهان که
سخنرانيهاى
مسعود رجوى در
دانشگاه صنعتى
شريف بود
ظاهرا تنها
راهگشاى
مسائل فلسفى ما
بود. من به
دليل علاقه
فلسفى در اين
زمان چندين
دور تبيين
جهان را دوره
کردم. به همين
دليل مسئوليت
تدريس تبيين
جهان در محل
را به من محول
کردند و مدت
زمانى هم اين
درسها به خوبى
پيش مى رفت.
من
مى دانستم که
خيلى از مجاهد
ها در زندان
به مارکسيست
رو آورده اند
و اين در آن
زمان با تفکر
آن روزى مرا
آزار مى داد
که اين
انسانهاى شريف،
خوب، فداکار و
جان برکفى که
زندگى و جان خود
را در طبق
اخلاص نهاده
اند چرا مادى!
شده اند و
مارکسيست!.
تشکيلات
مجاهد در آن
زمان ظاهرا ضد
مارکسيست
نبود و فقط
سازمان پيکار
را
اپورتونيست
هاى چپ نما! مى
ناميد.
مجاهدين
اين طور مطرح
ميکردند که ما
اقتصاد سوسياليستى
را مى پذيريم
ولى فلسفه آن
را قبول نداريم.
در آن زمان
مطالعه آثار
مارکسيستى در
تشکيلات
مجاهدين
ممنوع نبود هر
چند اگر کسى
اين کار را مى
کرد به شکل ديگرى
به او نگاه مى
کردند.
کم
کم عکسهاى
خيلى از
مجاهدين
مشهور اوليه
را بطور مثال
صديقه رضائى ،
سعيد آلاد پوش
و محبوبه
متحدين که
شريعتى هم
سخنرانى
وکتابى در مورد
اين دو داشت
از درون
تشکيلات
مجاهدين بدون
سر و صدا جمع
شد. بعدها
متوجه شديم که
اينها هم جزو
مارکسيست شده
هاى سازمان
بوده اند. با
تحقيق بيشتر
به اين نتيجه
رسيدم که بيش
از ٨٠ درصد
مجاهدين در
زندان چپ شده
اند.
خود
تبيين جهانى
را که من درس
مى دادم يواش
يواش برايم
سؤال برانگيز
شد و هرچه
بيشتر در آن
عميق ميشدم به
اين نتيجه مى
رسيدم که رجوى
خيلى از مسائل
علمى و تکامل
را برداشته و
با خرافات
قاطى کرده و
خدائى هم
بالاى سر آن
نهاده . واقعا
واژه التقاطى
کلمه درستى
بود که به اين
سازمان گفته
مى شود. و اين
خدا به گونه
اى که آنها مى
گويند توسط
خود مجاهدين
خلق شده است.
هرچند خداى
مجاهد با
خداهاى ديگر
فرق داشت ولى
آن هم زائيده
ذهن مجاهدين
اوليه بود و
ماديت و عينيت
نداشت. حدود
سه ماه با
خودم کلنجار
رفتم تا خدايى
که مجاهد
ساخته و طبعا
با خداى ديگر
آخوندها فرق
زيادى هم داشت
را بپذيرم. ولى
ديگر نمى
توانستم خودم
را گول بزنم.
رسما
به مسئولين
تشکيلات
اعلام کردم که
من ديگر تدريس
اين کلاسها را
نمى توانم
ادامه دهم. و
دليل آنهم به
سادگى عدم
باور من به آن
است. حدود سه
ماه من و يکى
از مسئولين
آنها هر روز
تا نيمه هاى
شب صحبت مى
کرديم و ايشان
مثلا کسى بود
که از طرف
تشکيلات آمده
بود تا از نظر ايدئولوژيکى
مشکل و مسئله
مرا حل کند!
آن
دوست که همسرش
مارکسيست و
خودش مجاهد
بود به نسبت
بقيه مجاهدين
ديد بازترى
داشت، شايد در
اثر مراوده با
همسرش. ولى
بقول خودش او
هم نتوانست
مرا را به دين
و به خدا
بازگرداند. جالب
اينکه در
اواخر او خودش
هم داشت کم کم
مسئله دار و
بى خدا مى شد.
متأسفانه به
دليل شرايط
خفخان و
امنيتى
ملاقاتهاى ما
ادامه نيافت و
اين زوج مبارز
متأسفانه در
درگيرى با
مزدوران رژيم
جان باختند.
بيش
از بيست سال
است که من
ديگر درگير
مذهب و خرافات
و خدا نيستم.
ولى اين دليلى
بر آزادى
واقعى من در
اين سالها
نبود. من در
اين سالها با
جرياناتى کار
مى کردم که
عليرغم اينکه
خود را
مارکسيست مى
دانستند باز
هم به مذهب
توهم داشتند و
به مذهب توده
ها احترام مى
گذاشتند. و از
اسلام مترقى
دفاع مى کردند
و يا از حجاب
کودک در کشورهاى
سکولار دفاع
مى کردند.
اما
آزادى و رهائى
واقعى من از
چند سال پيش
که با ادبيات
کمونيست
کارگرى و شخص
منصور حکمت آشنا
شدم شروع شد.
اين جريان روز
بروز مرا رها
تر و آزادتر
کرده است.
جنبشى که هنوز
با اينکه که
به قدرت
نرسيده براى
هزاران انسان
منشأ اثر شده.
جنبشى که تز
ارتجاعى
نسبيت فرهنگى
را در سراسر جهان
افشاء کرده.
جنبشى که مى
گويد مقدسات
نداريم و هر
کس هرچه دلش
مى خواهد مى
تواند بگويد. جنبشى
که مى گويد نه
تنها مى شود و
بايد خدا و مذهب
را نقد کرد که
مى شود حتى به
خدا هم توهين
کرد. جنبشى که
به هيچ عقيده
ارتجاعى و ضد
زن و کودک
احترام نمى
گذارد حتى اگر
ميليونها نفر
هم به آن
اعتقاد داشته
باشند.
مطمئنا
اگر من هم در
يکى از
کشورهايى که
نقش مذهب در
زندگى مردم
کمتر است
متولد مى شدم،
براى آزادى از
دين ، خرافات
و بى خدا شدن
اين مسير طولانى
را طى نمى
کردم.
قصه
آفرينش
نيستى
چگونه هستى
شد!
حسن
صالحى
در
آغاز هيچ کس و
هيچ چيز نبود
جز خدا. و خدا
کامپيوتر را
آفريد. وخدا
فکر کرد که با
استفاده از
ماشين کار
خلقت جهان را
زودتر به
پايان خواهد
برد. و خدا کامپيوتر
را جلوى آينه
از گل ساخت. از
کامپيوتر
صدايى در نمى
آمد. خدا گفت On. ولى
سودى نداشت. و
خدا با برق در
کامپيوتر حيات
دميد و صداى
خرخر
کامپيوتر
بلند شد. و اين
صبح روز اول
بود. و به
هنگام شام خدا
فراموش نکرد که
کامپيوتر را
خاموش کند تا
برق زيادى
مصرف نکند.
و
خدا پشت
کامپيوتر
نشست و دست
بکار ساختن
کائنات شد. و
خداوند خدا
خورشيد،
زمين، ماه،
حيوانات،
نباتات و غيره
را درست کرد.
خدا در نظم و ترتيب
چيزهايى که مى
آفريد حسابى
حواسش جمع بود
که بهانه ايى
دست
دانشمندان
ندهد. اول
روشنايى را
نساخت که بعدأ
يقه اش را بگيرند
که چطور تو
روشنايى را در
روز اول درست
کردى و منبع
ايجاد آن يعنى
خورشيد را در
روز چهارم! و
خدا بر کار
خود آگاه بود.
و خدا چون نيک
مى دانست که
ماه از سيارات
بى نور است،
اعلام نکرد که
ماه را بعنوان
مشعلى در شب
براى روشن کردن
زمين آفريده
است. و خدا
وقتى که در يک
روز علف سبز
را بعنوان
تغذيه حيوانات
زمين و
پرندگان
آسمان قرار
داد، فورأ
فهميد که يک
چيزى جور در
نمى آيد. مگر
نه اين است که
شير، ببر،
عقاب و شاهين
علف نمى
خورند؟! و خدا
براى اين
حيوانهاى
زبان بسته هم
خوراک بر روى
زمين قرار
داد. و آنها
خدا را شکر کردند
و مثل کارتون
"لاينز کينگ"
در مقابل عظمت
و رحمت خدا سر
تعظيم فرود
آوردند!
و
شام بود و صبح
بود. و روز و شب
خدا بهم دوخته
شده بود. و
خداوند خدا
آنقدر مشغول
بود که نمى دانست
از کار خلقت
چند روز مى
گذرد. و خدا
فکر کرد همان
بهتر که ذکر
روزها را
مسکوت بگذارد.
چرا که بهانه
را از دست
ملانقطى ها
خواهد گرفت.
آنهايى که مى
گويند چگونه
ممکن است که
جهان در عرض
شش روز آفريده
شود در حاليکه
از اولين
انفجار بزرگى
که منجر به
بوجود آوردن
کهکشان ها شد
حدود ده تا
پانزده
ميليارد سال
مى گذرد؟! و
خدا البته
جواب اين را
داشت و پيش
خود فکر کرده
بود که بگويد
هر روز او
معادل چند
ميليارد سال
است.
خدا
از بس که "کد
نويسى" کرده و
با "کى برد" ور
رفته بود
درمفاصل
انگشتانش درد
عجيبى احساس مى
کرد. با
اينهمه خدا
هنوز حضرت آدم
را نيافريده
بود. و خدا
تصميم گرفت که
آدم رادر يکى
از "چت روم"
هاى بهشت درست
کند. و خدا از
ترس اينکه
مبادا بگويند
که او از
نظريه تکامل
داروينى سر در
نمى آورده،
آدم را به شکل
انسان
نئاندرتال
قدرى پشمالو و
البته نر
آفريد. و خدا
فکر کرد که
آدم به يک جنس
مخالف هم
احتياج دارد
تا از نوع خود
تکثير کنند. و
خدا مى دانست
که بعد ها با
فمينيست ها سر
دنده چپ آدم
مشکل خواهد
داشت. او بر
همه چيز آگاه
است و از همه
چيز پيشاپيش خبر
دارد. اما
مايل بود که
موضوعى براى
بحث فمينيستها
فراهم آورد. و
خدا حوا را در
"چت روم" ديگرى
در بهشت قرار
داد. و خداوند
هشدار داد که آن
دو، فقط با
يکديگر "چت"
کنند و
استفاده از هر
گونه دوربين
ويدئويى را
براى آنان
ممنوع کرد.
ولى کاسه صبر
آدم و حوا
لبريز شده
بود. همديگر
را مى
خواستند. و
خدا چشم بر شيطان
فرو بست که
آگهى هاى سکسى
براى آن دو مى
فرستاد تا
آنها را تحريک
به آن کار
ممنوعه کند. و آنچه
که نبايد
اتفاق مى
افتاد، اتفاق
افتاد. خدا يک
لحظه خوش
خيالى کرده
بود.
و
خدا خشمگين
شد. در واقع
خودش را به
عصبانيت زد.
مى خواست از
شر کار خلقت و
آدم و حوا
خلاص شود و
چپقى چاق کند
و ويدئو گيم
جديدش را چک
کند. و خدا
دستور داد که
آدم و حوا را
بعنوان
مجازات به
زمين بفرستند.
و قند در دل
آدم و هوا آب
شد. چرا که در
روى زمين و
دور از چشم
خدا، براى
آنها بهشت
واقعى بود.
و
خدا چپقش را
از کيسه
توتونش در
آورد و خواست با
شعله کبريت
دودش را راه
بياندازد. به
ناگهان برق
رفت. و
کامپيوتر خدا
خاموش شد. و
خدا فراموش
کرده بود دگمه
save را
فشار دهد. و کامپيوتر
خدا backup
نداشت. تمام
خلقت بر باد
رفت! و خدا اول
اوقاتش تلخ
شد. و بعد
لبخند
پيروزمندانه
اى زد و پيش خود
فکر کرد " بعد
از کشيدن چپقم
به سمسارى محل
مى روم و يک
کامپيوتر
درست و حسابى
ميخرم."
خشم
خداوند و
ماجراى طوفان
نوح
درست
١٦٥٦ سال از
خلقت آدمى مىگذشت.
هواى آفتابى
آن روز به خدا
امکان مىداد
که از آن بالا
مالاها زمين
را ديد بزند.
البته همه چيز
قدرى تار ديده
مى شد. خداوند
عالم که اين
آخريها
چشمانش آب
مرواريد
آورده بود،
عينک ذره بينى
اش را به چشم
زد و سپس همه
چيز را تقريبا
بوضوح ديد.
ولى خدا از مشاهده
آنچه مى ديد
راضى نبود. نه
تنها ناراضى که
خشمگين بود.
با اينهمه اين
اوضاع جهنم
بود که فکر
پروردگار را
بخود مشغول مى
کرد.
افرادى
که از خدا نمى
ترسيدند فوج
فوج به جهنم
رانده مى
شدند. با
اينکه خداوند
عالم جهنم را آفريده
بود تا کافران
را به زانو
درآورد، اما
آنها از رفتن
به جهنم ديگر
ابايى
نداشتند. حتى
عده اى از پل
صراط که بر
متن دوزخ
کشيده شده
است، به نشانه
عناد با کمال
ميل به قعر
جهنم شيرجه مى
رفتند. عده اى
ديگر از
ارتفاع پل صراط
هيجان وصف
ناپذير Bangy Jump را
تجربه مى
کردند. اعمال
شديدترين
مجازات براى
ملحدين در
جهنم نه فقط
آنها را تسليم
اراده الهى
نکرده بود
بلکه
نافرمانى
کافران را دو
چندان کرده
بود. اهل دوزخ
در اعتراض به
خوردن کثافات
بجاى غذا و
پاشيدن فلز
مذاب به
صورتهايشان و نوشيدن
آب داغ و ...
کميته هاى
دفاع از حقوق
بشر درست کرده
بودند. در
ميان نوزده فرشتهاى
که در جهنم
بودند، باور
به اعتقادات
مذهبى سست شده
بود. شايع بود
که حزب
کمونيست
کارگرى در اين
جريان دست
دارد. اين موج
برگشت از دين
داشت آن تعداد
اندک مقربان
درگاه الهى
مقيم بهشت را
نيز دربر مىگرفت.
ساکنين عدن
وسوسه ديدار
از دوزخ را در
سر داشتند تا
براى يکروز هم
که شده احساس
نافرمانى از
خدا را تجربه
کنند و در
همان حال
دوزخيان در پى
آن بودند که
نمونه بوستان
عدن و آن
نهرهاى روان
آب، شير، عسل
و شراب را با
کيفيت بهترى
در جهنم برپا
کنند. اعتراض
و شورش در
جهنم به يک
امر دايمى
تبديل شده
بود. بعلاوه
منابع سوختى
جهنم به علت
مصرف بيش از
حد براى
فروزان نگهداشتن
آتش دوزخ رو
به اتمام بود
و مشکل تأمين انرژى
به نحو حادى
خودنمايى مىکرد
به طوريکه
روزانه چند
ساعت آتش را
خاموش مىکردند
تا در مصرف
سوخت صرفهجويى
شود. خداوند
عالم هر بار
قبل از آنکه
افراد تازه اى
را روانه دوزخ
کند از جهنم
مى پرسيد: "آيا
پر شدى جهنم؟"
و جهنم پاسخ
مى داد: "دارم
مى ترکم".
همه
اينها جهنم را
به يک بمب
ساعتى تبديل
کرده بود که
دير يا زود
منفجر مى شد.
خداوند بايد
فکرى به حال
اين وضعيت مى
کرد. قادر
متعال به دليل
عمل کردن فتقش
توانايى آن را
نداشت که در
صور بدمد و يا
آن صداى بد
بوى ناگهانى
را که نشانه رستاخيز
بود سردهد. از
سوى ديگر
"درازاى روز رستاخيز
٥٠ هزار سال
بود" و خداوند
به دليل کهولت
سن حوصله يک
چنين روز
طولانى با
آنهمه
تشريفات را
نداشت. پس
پروردگار
عالم به چاره
جويى افتاد، و
دست آخر راه
حل را بر روى
زمين يافت.
اگر او موفق
مى شد با
مرعوب کردن
انسانها بر
روى کره ارض
آنها را مطيع
خود سازد
آنگاه تعداد
کمترى روانه
جهنم مى شدند
و غائله جهنم
نيز فيصله مى
يافت. از سوى
ديگر با روانه
شدن عده
بيشترى به
بهشت، بستگان
درجه اول
خداوند و
معدود قديسين
مقيم آنجا لااقل
مصاحبينى
پيدا مى کردند
و از ديپرس
روحى خلاص مىشدند
و در ضمن ديگر
فيلشان ياد
جهنم نمىکرد.
خداوند
دانا به اين
نتيجه رسيد که
وقت آن است خالکوبى
ها را نشان
دهد. پس دست
بدامان يکى از
دوستان
ديرينه و
صميمى خود که
سردسته Hells
Angels
بود شد. وى نوح
بود و همديگر
را از اولين
جنگ مغلوبه
عليه کفار مى شناختند.
نوح در اثر خوردن
لبنيات
فراوان
توانسته بود
رکورد ايوب را
بشکند و تا آن
روز ٦٠٠ سال
عمر کند.
هميشه ١٥-٢٠
نفرى مسلح به
سلاحهاى
جوراجور او را
در ميان
داشتند. ملبس
به شلوار و
جليقه اى چرمى
بود و بوى عطر
و گلاب مى داد.
با وجود زخمى
عميق بر چهره
و چشمبندى بر
يکى از چشمان،
از صورتش نور
مى باريد و بر لبش
لبخندى جارى
بود. هميشه در
دست کتابى
داشت که در آن
تپانچه اى
جاسازى شده
بود تا در
صورت لزوم
حريف را نفله
کند.
پس
خداوند شنل
سياه و کلاه
شاپويش را
درآورد و آنها
را در صندوقچه
اش گذاشت. تى
شرتى مشکى و
آستين کوتاه
به تن کرد
بطوريکه
خالکوبى هايش
کاملا پيدا
بود: دو فرشته
تماما برهنه
که آتش از
دهان بيرون مى
دادند. براى
اينکه اندام
لاغر و نحيف
خود را
بپوشاند،
قدرى پارچه در
زير تى شرتش تپاند.
البته سرش را
نيز از ته
تراشيده بود
تا سفيدى
موهايش معلوم
نشود. پس
خداوند متعال
خود را به
ريخت هلز
انجلز درآورد
و به زمين آمد
تا نوح را در
يکى از کافههاى
زير زمينى
توکيو ملاقات
کند. نوح چون
ماجرا بشنيد
از حال و
احوال دوست
قديمى خود
متأثر گشت و
قول يارى داد.
آن دو تا پاسى
از نيمه شب با
هم بودند و
نقشه اى را
آماده کردند.
عزرائيل،
فرشته مرگ، که
هيبتى هولناک
داشت و فاصله
ميان دو چشمش
هفتاد هزار
روز بود، نتوانسته
بود مردم بىايمان
را بترساند.
قرار شد نوح
از بهترين
آدمکشان دنيا
جوخهاى درست
کند و اين
مأموريت را به
انجام برساند.
مىخواستند با
کشتن
سرکردگان
افراد بىايمان
و تعدادى از
لامذهبان
ساير انسانها
را به کرنش و
اطاعت
وادارند، و
قرار بر اين
شد که خداوند
با ايجاد باد،
طوفان، سيل و
صاعقه صحنه
مرگ ملحدان را
رعب انگيزتر
کند تا براى
ديگران درس
عبرتى باشد.
خداوند رحيم
مقرر کرد که آن
جوخه به انواع
سلاحهاى سبک و
سنگين، سرد و
گرم، اتمى و غير
اتمى مجهز شود
و از هر سلاح
يک جفت در
دسترس باشد تا
کار از محکم
کارى عيب
نکند. اين
عمليات مشترک
عليه کفار را
طوفان نوح نام
نهادند و شب
بعد را براى
آغاز هماهنگ
عمليات زمينى
و آسمانى
تعيين کردند.
خداوند کريم
مقدارى پول
نيز از خزانه
غيب به نوح
داد تا براى
اين عمليات
هزينه کند.
هنگام وداع
"خداوند بزرگ،
دست عنايت به
پشت نوح کشيد.
پشت او سرد شد
و سپس آرامشى
بى نظير احساس
کرد"...
نيمههاى
شب که سکوت بر
جهان خيمه زده
بود و همه خاموش
و آرام به
خواب رفته
بودند، صداى
انفجار و شليک
گلوله چرت
انسانها را
پاره کرد. Hells Angels
به رهبرى نوح
عمليات را از
زمين آغاز
کردند و منتظر
ايجاد طوفان
از جانب خدا
بودند. ليکن
نه از آسمان
تندرى نازل شد
و نه سيلى بر
زمين جارى
گشت. برعکس،
هوا صاف بود و
هيچ ابرى در
آسمان ديده
نمى شد. ستارگان
به انسانها
چشمک مى زدند.
از عمليات
آسمانى
خداوند خبرى
نشد. ترس
سراپاى نوح را
فراگرفت. با
خود فکر کرد
نکند در تله
اى گرفتار
آمده. نه، سر و
کله باند هاى
رقيب پيدا
نبود. ولى از
خدا هم اثرى
نبود. کمکم
به اين نتيجه
رسيد که اوستا
کريم او را
قال گذاشته
است. صورت
نورانى نوح
ناگهان به
کبودى گرائيد
و با عصبانيت
بى نظيرى که
ويژه
پيامبران است
تفى کرد و گفت:
"Fuck You" و
بلافاصله دو
بار بين انگشت
شست و سبابه
خود را گاز
گرفت. آنگاه
فرمان توقف
عمليات را
داد. اما ديگر
دير شده بود.
نوح و يارانش
در حلقه
محاصره جمعيت
بيشمارى
گرفتار شده
بودند. مردم
ناگهان مانند
قارچ از همه
جا سبز شده
بودند. افراد
نوح ديدند تيراندازى
به سوى انبوه
جمعيت مساوى
با مرگشان
خواهد بود. پس
تصميم گرفتند
که تسليم
شوند.
و اما خداوند پس از ملاقات با نوح راهى عرش شد. پروردگار چنان در عالم فکر و خيال غوطه ور بود که نفهميد به بيراه رفته است. درست بعد از سدره المنتهى - يک پيچ مانده به خانه اش - راه را گم کرده بود. پس از آنکه شناکنان از درياهاى وسيع عبور کرد، مناطق نور و ظلمت که فاصله هريک از آنها پانصد سال راه بود را درنورديد. آنگاه از حجابهاى جمال و کمال، سر و جلال و وحدت عبور کرد. اما مشکل اينجا بود که باريتعالى هنوز به آن هفتاد هزار گروه از ملائکه که بى حرکت در حال سجده بودند، نرسيده بود. چون خداوند هميشه عادت داشت که در بازگشت از زمين در آنجا بايستد و از پشت، سجده رفتگان را ساعتها نظاره کند. قادر متعال فورا پى برد که اين راه همان راه هميشگى نيست. ترس بر او مستولى شد. همه جا در ظلمت و تاريکى فرو رفته بود. خداوند حتى موفق نشد با ديده بصيرت، نور خدايى اش را مشاهده کند. کورمال کورمال جلو مى رفت. خيس عرق شده بود. يادش آمد در شلوار کبريتى دارد. آن را روشن کرد. از آنچه که ديد چندان خشنود نگرديد. فرشته عذاب را ديد که صورتى مسين داشت و آتش به فرمان او بود. فرشتگان بارگاهش ميکائيل، اسرافيل و جبرئيل را صدا زد ولى همه به خواب عميقى فرورفته بودند. گوشها را تيز کرد تا مددى باشد که ناگاه ناسزاى خشمآلود نوح را شنيد. اوقاتش به شدت تلخ شد. پيش خود فکر کرد که "من اين ميلياردها کهکشان و ستاره را نيافريده ام که در بين آنها سرگردان شوم". پروردگار عالم يادش آمد که گفته بود "هرکس را که شکاک باشد گمراه مى کند". پس با خود انديشيد که آيا دليل گم کردن راه شکاکيت من بوده است؟! آنگاه دچار هراس وحشتناکى شد و سراسيمه دستى به سر و صورت خود کشيد. از خود پرسيد "من هستم؟... يا ني