|
اسطوره
ی اَتئیسم * نوشته
ی جورج اچ. اسمیت ترجمه
ی امیر غلامی |
|
*
برگرفته از
کتاب اتئیسم:
ردّیه ای بر
خدا [Atheims, The Case Against God] 1.
اسطوره ی
اتئیسم احمقان در
دل می گویند
"خدایی وجود
ندارد." آنها
فاسدانی
هستند زشت
کار، هیچ یک
از نیکوکاران
نیستند. ( مزامیر،
عهدعتیق، 14.1) عبارت فوق
که به کرات
نقل قول شده،
نگرش اغلب دینداران
معمولی نسبت
به اًتئیسم
است. اَتئیسم (یا
بیخدایی) چه
بسا کم اقبال
ترین – و
ناشناخته ترین
– دیدگاه فلسفی
در میان آمریکاییان
معاصر باشد.
اغلب با ترس و
ناباوری
بدان می
نگرند،
انگار که این
آموزه از پلیدی
های بسیار – از
بی اخلاقی،
بدبینی و
کمونیسم
گرفته، تا نهیلیسم
تمام عیار-
پشتیبانی می
کند. معمولاً
تصور می کنند
که اتئیسم
تهدیدی برای
فرد و جامعه
است. فیلسوفی
در مورد آن می
نویسد که
اَتئیسم "علم
است که از عقل
و پروای خدا
تهی گشته، و یک
راست ما را به
پلیدترین
رذایل جنگ
مدرن راه می
برد.... " اخیرا وینسنت
میچلّی ادعا
کرده که "هر
صورتی از
اَتئیسم، حتی
اگر با نیت خیر
آغاز شده
باشد، فرد
را از درون می
فشرد، فرو می
پاشد، و به
بردگی می گیرد،
و سرانجام،
هنگامی که این
آفت در میان
آدمیان همه گیر
شد، کل جامعه
را به انقیاد
می کشد و
نابود می
کند." دین
مداران با
تعبیرهای این
چنینی از اتئیسم،
که آن را شرّ
و قوّه ای
مخرب می
شمرد، در طول
تاریخ
مجازات های
گوناگونی را
برای اتئیست
ها وضع کرده
اند. افلاطون
در تلاش برای
تأسیس دولت آرمانی،
مجازات
ارتکاب کفر
را برای بار
نخست پنج سال
زندان و برای
بار دوم مرگ
تعیین کرد. عیسی،
که به عنوان
سمبل عشق و
شفقت عرضه می
شود، تهدید
می کرد که
کافران در
"کوره ی آتشی"
افکنده
خواهند شد که
در آن " آدمیان
می گریند و
دندان به هم می
سایند" به
مانند " انبوه
دانه هایی که
در آتش بریان
می شوند..." (انجیل
متی، 13، 40-42).
توماس آکویناس،
الاهیدان
بزرگ قرون
وسطا، فکر می
کرد که "گناه
کفر بزرگ تر
از هر گناهی
است که از سستی
اخلاق ناشی می
شود"، و توصیه
می کرد که
ملحد پس از
سومین بار
ارتکاب
الحاد " توسط
مرگ از عرصه ی
گیتی محو
شود". اگرچه
امروزه اتئیست
ها نسبتاً در
ایالات
متحده
آزادند،
کوشش برای
احقاق حقوق
قانونی اتئیسم،
به نبردی
دشوار و
مداوم شده
است. برای
مثال، تا همین
اوایل قرن بیستم،
بسیاری از ایالت
ها اجازه نمی
دادند که اتئیست
ها در دادگاه
شهادت دهند.
در نتیجه یک
اتئیست نمی
توانست
هنگام دفاع
از خود در
برابر
اتهامات مدنی
و جنائی نقش
مؤثری داشته
باشد.
استدلال پشت
این منع
شهادت آن بود
که می گفتند
چون اتئیست
به پاداش و
جزای پس از
مرگ اعتقاد
ندارد،
اجباری
اخلاقی
ندارد که در
دادگاه حقیقت
را بگوید. در
سال 1871، دیوان
عالی ایالت
تِنِسی این
حکم جالب
توجه را صادر
کرد: "شخصی که
جسورانه
اعلام می کند
که به خدا
اعتقاد
ندارد، چنان
بی پروا و
چنان فاقد
مسئولیت
اخلاقی می
باشد که،
اندک کسانی
استماع یا
قبول سخن او
را در محاکم یک
کشور مسیحی می
پذیرند." این همان
کلیشه ی اَتئیست،
به عنوان شخصی
فاقد احساس
مسئولیت، و بی
اخلاق است. کلیشه
ای که در
زمانه ی ما هم
شیوع بسیار
دارد. اتئیسم
را متهم می
کنند که چیزی
جز نفی گرایی
نیست: ویران می
کند، اما باز
نمی سازد. اتئیست
ضد اخلاقیات
است، و کشمکش
میان ایمان
به خدا و بیخدایی،
کشمکش میان خیر
و شر است. اگر
چنین باشد،
اتئیسم پدیده
ی شومی در
ابعاد جهانی
است. اِی. ئی تیلور
این رعب و
وحشت بسیاری
از
خداباوران
چنین بیان می
کند: "... حتی در
انتزاعی ترین
تأملات
روشنفکری
مان نیز نمی
توانیم از رویارویی
با این پرسش
بگریزیم که آیا
می توان خدا
را از جهان طبیعی
یا اخلاقی
حذف کرد بی
آنکه هر دوی
این عوالم
دچار کابوسی
پریشان
نشوند؟"4 این تصویر
از جهان بی
خدا، تنها یکی
از تصاویر بسیار
است. اتئیسم
چنان با
اسطوره ها و
بدفهمی ها آمیخته
شده که بسیاری
از به اصطلاح
ناقدان آن
کاملاً ره به
خطا می برند.
برخی از ناقدان
دیندار اتئیسم
ترجیح می
دهند که به ایده
های نامطبوع یادآور
آن حمله کنند
و مستقیماً
به چالش هایی
نپردازند که
پیش روی تئیسم
[=خداباوری]
قرار دارد.
درحقیقت، کم
نیستند کتاب
هایی که قرار
است ردّیه هایی
بر اتئیسم
باشند، اما
کل محتوایشان
عاری از
هرگونه
اشاره ای به
مسائل اصلی پیش
روی خداباوری
است. این کتاب
ها معمولاً
به نقد شخصیت
های اتئیست
(مانند نیچه،
مارکس، کامو
و سارتر) می
پردازند، و
مؤلف دین
مدار با نقد
نظرات این
افراد، دل
خوش می کند که
اتئیسم را
مغلوب کرده
است. اما این
مؤلفان اغلب
حتی اشاره ای
هم به خود اتئیسم
نمی کنند. ارائه ی دیدگاه
اتئیستی،
کوششی است
دشوار و طاقت
فرسا. اتئیست
باید از
موانع بیم و
ظنّ پیش رویش
درگذرد، و
مخاطب را
متقاعد سازد
که اتئیسم یک
رویکرد منحط
نیست، بلکه
گامی است به پیش.
برای این کار
اغلب لازم
است که اتئیسم
موضعی تدافعی
اتخاذ کند و
به توضیح این
مطلب
بپردازد که
چرا اتئیسم
به نتایج مصیبت
بار منجر نمی
شود. از او
انتظار می
رود که به
پرسش هایی از
این قبیل
پاسخ دهد: بدون خدا،
از اخلاق چه
باقی می
ماند؟ بدون
خدا، آیا
زندگانی
انسان هدفی
دارد؟ اگر به
خدا معتقد
نباشیم،
چطور می توانیم
به چیزی یقین
داشته باشیم؟
اگر خدا وجود
نداشته
باشد، در
برابر سختی
ها و ناملایمات
به کی می توانیم
متوسل شویم؟
اگر پس از مرگ
حیاتی
نباشد، چه کسی
نیکی را
پاداش و بدی
را جزا می
دهد؟ بدون
خدا، چگونه می
توانیم در
برابر یورش
کمونیسم بیخدا
مقابله کنیم؟
اگر خدا وجود
نداشته
باشد، چه بر
سر ارج و
کرامت انسان
می آید؟ بدون
خدا، انسان
چگونه می
تواند به
سعادت دست یابد؟ این پرسش
ها و دیگر
سئوالات
مشابه اینها
نشانگر قوّت
پیوند میان دین
و ارزش ها در
اذهان بسیاری
از مردم
هستند. در نتیجه،
پرسش از وجود
خدا صرفاً یک
سئوال فلسفی
نیست – چون
فکر می کنند
که اتئیسم یورشی
به این ارزش
هاست، معنایی
برایش متصور
می شوند که
ورای معنای
حقیقی آن است –
دفاع از دینداری
اغلب آکنده
از غلیان
احساسات
است، و اتئیسم
خود را
اخلاقاً
محکوم می یابد.
انگار که آدمی
است منحرف، و
شوربخت. و به
انواع و
اقسام مجازات
ها تهدید می
شود. در همین حین،
در می یابد
که استدلال
هایش به نفع
اتئیسم ضعیف
اند و مؤمنان
عامی – که
باورشان به
خدا بر اساس
عواطف بوده و
نه دلایل
بخردانه – در
برابر
استدلال های
علیه خدا بی
تفاوت اند ،
هرقدر هم که این
استدلال ها
دقیق و قاطع
باشند. اتئیست
بودن همتی
عالی می طلبد:
وقتی که قرار
بر انتخاب میان
آسودگی دین و
درستی اتئیسم
باشد، بسیاری
بی درنگ دومی
را فدای اولی
می کنند. از
چشم انداز
آنان، موضوع
خدا بسیار
مهم تر از
بودن یا
نبودن اوست. با این وصف
برای اتئیست
چه می ماند؟ آیا
باید اتئیسم
را به عنوان یک
شیوه ی زیست
جایگزینِ دین
مطرح کند؟ زیستنی
که سرشار از
ارزش های
منحصر به فرد
است؟ آیا اتئیسم
جایگزینی
برای دین
است؟ آیا
اتئیسم می
تواند نیازهای
اخلاقی و
عاطفی مردم
را ارضا کند؟
آیا اتئیست
باید در
برابر
هرگونه
اتهام بی
اخلاقی و بدبینی،
از خود دفاع
کند؟ آیا اتئیسم
هیچ ارزش
مثبتی هم
مطرح می کند؟
این پرسش ها
آن قدر که به
نظر می رسند پیچیده
نیستند. اتئیسم
یک دیدگاه
سرراست و
قابل دفاع
است، و به
راحتی می
توان حدود و
صغور ادعاهای
آن را تعیین
کرد. برای فهم
نگرش اتئیستی
اما، باید دیوار
اسطوره ای را
که اتئیسم را
احاطه کرده
فرو بریزیم –
به این امید
که هراس ها و پیش
داوری ها در
مورد اتئیسم
نیز به همراه
آن فرو ریزد.
برای نیل به این
هدف، باید تعیین
کنیم که اتئیسم
چه هست، و چه نیست. 2. معنای
اتئیسم "تئیسم"
به عنوان
"باور به
وجود خدا یا
خدایان" تعریف
می شود. واژه ی “theism”
گاهی برای
اطلاق به
باور به قسم
خاصی از خدا –
خدایِ شخصیِ
ادیان توحیدی
– به کار می
رود. اما در
سراسر این
کتاب، "تئیسم"
برای نامیدن
باور به هر
نوع خدا یا
خدایان
استعمال می
شود. پیشوند “a”
به معنای
"فاقد" است،
پس معنای تحت
اللفظی واژه
ی “a-theism” ،
"فاقد تئیسم"
یا فاقد باور
به وجود خدا یا
خدایان است.
بنابراین،
اتئیسم،
فقدان باور
تئیستی است.
کسی را که به
وجود خدا یا
هر موجود
ماوراءطبیعی
باور ندارد
اتئیست می
خوانند. گاهی اتئیسم
را چنین تعریف
می کنند:
"باور به اینکه
هیچ قسم خدایی
وجود ندارد"،
یا اینکه خدا
نمی تواند
وجود داشته
باشد. با اینکه
اینها هم
مقولاتی از
اتئیسم
هستند، اما
کل معنای آن
را پوشش نمی
دهند – و با
توجه به سرشت
اصلی اتئیسم،
تاحدی گمراه
کننده اند.
اتئیسم،
اساساً یک
باور نیست،
بلکه فقدان یک
باور است. یک
اتئیست در
وحله ی نخست
کسی نیست که
باور دارد که
خدا وجود
ندارد؛ بلکه
کسی است که
باور ندارد
که خدا وجود
دارد. با تعریف
فوق، دامنه ی
معنایی اتئیسم
گسترده تر از
آن چیزی می
شود که
معمولاً از
آن مراد می
کنند. پل
ادواردز دو
تا از رایج ترین
کاربرد های
واژه ی اتئیسم
را چنین توضیح
می دهد: معنای
نخست، معنای
متعارفی است
که مطابق آن
شخصی را اتئیست
می خوانند.
اگر کسی بگوید
که خدایی نیست،
و این اظهار
به این معنا
گرفته شود که
"خدا هست"،
گزاره ای
کاذب است.
معنای دوم، و
گسترده تر
اتئیسم آن
است که کسی
باور به
وجود خدا را
منکر باشد،
فارغ از اینکه
این انکار
مبتنی بر
کاذب دانستن
باور به خدا
باشد یا خیر. هر دوی این
معانی،
اقسام مهمی
از اتئیسم
هستند، اما هیچ
یک حق مطلب را
در مورد اتئیسم
ادا نمی کند.
"اتئیسم" یک
واژه ی سلبی
است، واژه ایست
برای نفی، و
حاکی از خلاف
تئیست بودن
است. اگر
عبارت "باور-
به- خدا" را جایگزین
تئیسم بگیریم،
می بینیم که
نفی آن "عدم-
باور- به- خدا" یا
به بیان دیگر
"اتئیسم" می
شود. این واژه
تنها بیان دیگری
از "فاقد تئیسم"،
یا فاقد باور
به وجود
خداست. "تئیسم"
و"اتئیسم"
واژگانی توصیفی
اند: نشانگر
باور یا عدم
باور به خدا
هستند. اگر
شخصی را تئیست
بخوانند،
برایمان
مشخص می شود
که به خدا
باور دارد،
نه اینکه چرا
به خدا باور
دارد. اگر کسی
را اتئیست
بخوانند،
برایمان
مشخص می شود
که به خدا
باور ندارد،
نه اینکه چرا
به خدا باور
ندارد. دلایل
باور نداشتن
به وجود خدا
بسیار اند:
ممکن است فرد
هرگز با
مفهوم خدا
مواجه نشده
باشد، یا ایده
ی وجود موجودی
ماوراءطبیعی
را یاوه بیانگارد،
یا فکر کند که
هیچ شاهدی
برای باور به
وجود خدا نیست.
اما فارغ از
همه ی این دلایل،
اگر کسی به
وجود خدا
باور نداشته
باشد، اتئیست
است، یعنی،
باور تئیستی
ندارد. با این رویکرد،
تئیسم و اتئیسم
همه ی موارد
ممکن در مورد
باور به وجود
خدا را پوشش می
دهند: یا فرد
تئیست است یا
اتئیست؛ هیچ
گزینه ی دیگری
در میان نیست. یا
شخص گزاره ی
"خدا هست" را
درست می
داند، یا غلط. یا
فرد به وجود
موجودی
ماوراءطبیعی
باور دارد یا
ندارد. هیچ
شق ثالثی در میان
نیست. در اینجا
پرسش اگنوستیسیم
(لاادری گری)
رخ می نماید،
که به طور سنتی
به عنوان گزینه
ی سوم در میان
تئیسم و اتئیسم
مطرح می شود. 3. اگنوستیسیم واژه ی
"اگنوستیک"
در سال 1869 توسط
توماس هاکسلی
ابداع شد. او
چنین گزارش می
دهد که
"هنگامی که
به بلوغ فکری
رسیدم، از
خودم می پرسیدم
که آیا من تئیست
هستم، اتئیست
ام، یا پان تئیست
[= همه
خداانگار]... دریافتم
که هرچه بیشتر
می آموزم و می
اندیشم،
آمادگی ام
برای پاسخ
دادن به این
سئوال کمتر می
شود." به گفته ی
هاکسلی،
طرفداران این
آموزه ها، به
رغم تفاوت های
آشکارشان،
در یک فرض
اشتراک
دارند، فرضی
که او با
موافق نیست: آنها
کاملاً
مطمئن اند که
به یک "گنوسیس"
[= شناخت] یقینی
دست یافته
اند، و کم و بیش
با موفقیت
مشکل هستی را
حل کرده اند؛
درحالی که من
کاملاً
مطمئن بودم
که چنین یقینی
ندارم، و قویّاً
متقاعد شده
بودم که این
مسئله لاینحل
است. هنگامی که هاکسلی به انجمن متافیزیکی [انگلستان] پیوست، دریافت که هر یک از باورهای مختلفی که در آنجا عرضه می شود نامی دارد: "اغلب همکارانم ملقب به یک جور ‘ایست’ بودند." هاکسلی نامی برای عدم اطمینان خودش نمی یافت، و "عاری از قبای لقبی بودم که مرا بپوشاند." به روباهی بی دم میماند – پس با "اگنوستیک" خواندن خود، برای خودش دُمی دست و پا کرد. به نظر می رسد که در اصل هاکسلی این عبارت را به عنوان یک جور شوخی مطرح کرده باشد. او نام یک فرقه ی مذهبی قدیمی به نام “Gnostics” را عاریت گرفته است. گنوستیک ها کسانی بودند که معروف به عقیده ی امکان کسب معرفت به ما |