|
در ردّ
نامیرایی نوشته ی کِیت
آگوستین ترجمه ی
امیر غلامی منبع: سایت افشا |
|
[روایت
ویرایش شده ای
از این مقاله
در Vol. 5 No. 2 of Skeptic Magazine ,1997 به
چاپ رسیده
است] فهرست: اما در
وضعیت فعلی
روانشناسی و
فیزیولوژی،
باور به نامیرایی
هرگز پشتیبانی
در علم نمی یابد،
و استدلال
های علمی در این
مورد می
توانند
نشانگر
معدوم شدن
شخصیت در
هنگام مرگ
باشند –
برتراندراسل،
"دین و علم" تعریف
مسئله آیا
پس از مرگ حیاتی
هست؟ این
پرسش از سپیده
دم تمدن مطرح
بوده است. شاید
بتوان گفت این
پرسش مهم ترین
پرسشی است که
با دانستن میرا
بودن خود می
توان پرسید.
نامیرایی(immortality) موضوع پیچیده
ایست که به
چندین پرسش
فلسفی دیگر
بستگی دارد
که باید
بدانها
پرداخت. یک پیش
شرط بنیادی
برای
پرداختن به
موضوع نامیرایی
قرار دادن
مسئله در زمینه
ای مناسب است. کورلیس
لامونت نامیرایی
را چنین تعریف
می کند: بقای
شخصیت یا
آگاهی فرد
انسانی برای یک
دوره زمانی
نامحدود پس
از مرگ [فیزیکی]،
به همراه
حافظه و دست
نخورده
ماندن آگاهی
از هویت فردی
(لامونت 22) میان
بقای جسم پس
از مرگ و نامیرایی
فرقی بنیادی
هست. بقا تنها
به وجود شخصیت
پس از مرگ فیزیکی
جسم دلالت دارد،
چه وجود ابدی
باشد و چه
عاقبت به نیستی
منتهی شود
(ادواردز،
"مقدمه" 2).
اگرچه برخی
(مثلا
افلاطون) کوشیده
اند برهان هایی
جهت اثبات
زوال ناپذیری
و لذا نامیرایی
روح ارائه
دهند، اما در
این مقاله به
آنها نمی
پردازیم. به
مسائل
بالقوه ی پیش
روی انگاره ی
وجود ابدی نیز
نخواهیم
پرداخت.
مقصود از این
نوشتار بررسی
امکان منطقی بقای
پس از مرگ جسمی
و شواهد له و
علیه آن است.
برهان های له
بقا[ی پس از
مرگ] هیچ چیزی
به نفع نامیرایی
ثابت نمی
کنند، اما
برهان های علیه
بقا استدلال
هایی علیه
نامیرایی نیز
هستند. به بیان
دیگر، نامیرایی
امکان بقا را
پیشفرض می گیرد.
این همچنین
بدان معناست
که هر شاهدی
که از طرف فراروانشناسی
(parapsychology) اقامه
شود، فقط
شاهدی بر بقا
خواهد بود (2). این
مقاله به آن
براهین
اخلاقی نیز
نمی پردازد
که درصدد
اثبات نامیرایی
به عنوان نتیجه
ی خیر مطلق
بودن خدا
هستند. این طریق
استدلال ما
را از عنوان
اصلی این
مقاله منحرف
می کند و به
مسئله ی وجود
و سرشت خدا
بازمی
گرداند که
ورای حیطه ی
بحث این
مقاله است.
برهان هایی
که در این
مقاله تحلیل
می شوند صبغه
ای فلسفی یا
تجربی
خواهند داشت. بر
سر مسئله ی
نامیرایی دو
دیدگاه بنیادی
وجود دارد.
بنا بر فرضیه ی
بقا، شخصیت
انسان پس از
مرگ جسم فیزیکی
به شکلی به
بقای خود
ادامه می دهد.
بنا بر فرضیه ی
فنا، شخصیت
انسان پس از
مرگ جسم برای
ابد نابود می
شود. ممکن است
این تمایز زاید
و واضح نماید،
اما ضرورت این
تعریف دقیق
هنگامی
آشکار می شود
که به تحلیل
نظریه های
بقایی می
پردازیم که
قائل به
نابودی موقتی
هستند. فرض من
این است که
زحمت اثبات
برعهده ی فرضیه
ی بقاست، زیرا
در زندگی
روزمره وجود
شخصیت را
تنها در
اندامه های (organisms) فیزیکی
زنده می یابیم؛
یعنی، برای
هر یک از دیدگاه
هایی که تحلیل
خواهم کرد
شواهد قاطعی
بر داوم وجود
شخصیت پس از
مرگ جسم فیزیکی
وجود ندارد. یک
تمایز مهم دیگر،
تفاوت میان
صور شخصی و غیرشخصی
بقاست. بقای
شخصی یعنی اینکه
مردم به
عنوان افراد
متمایز باقی خواهند
ماند. یک
نمونه از بقای
غیرشخصی،
باور بودائی
به نیروانا
به عنوان قسمی
ذهن مطلق است
که اذهان فردی
هنگام نیل به
روشنایی (enlightenment) در
آن ادغام یا
مجذوب می
شوند
(ادواردز،
"مقدمه" 2-3).
تمرکز این
مقاله صرفا
بر بقای شخصی
است. سه
"وسیله" برای
بقای شخصیت
پس از مرگ جسم
هست که هر سه
را بررسی
خواهیم کرد:
ذهنِ منتزع (disembodied mind)، جسم کیهانی
(astral body)، و رستاخیز(=معاد)
(resurrection). این وسایل
را می توان به
تنهایی به
کاربرد یا با
هم ترکیب کرد.
ذهن منتزع،
جوهری غیرمادی
یعنی غیرفضایی
است که از حالات
ذهنی یک شخص – یک
"روح"- تشکیل
شده است. جسم کیهانی
یک نوع غریب
از ماده است،
چرا که به
معنای دقیق
مدلول یک
هستومند (entity) فضایی است
که خصایصی
مانند شکل،
اندازه، و
مکان فضایی
دارد. این معیارها
باید
برآورده
شوند تا جسم
فضایی از ذهن
منتزع متمایز
گردد. بنابراین
تعریف جسم کیهانی
اصولاً قابل
اکتشاف است
اما درعمل
کشف آن بی نهایت
دشوار است – در
غیر این
صورت، در
هنگام ترک
بدن یا چه بسا
هنگام تجارب
خارج از بدن (out of body experiences) عیان
می شد. همچنین
جسم کیهانی
را می توان
بازتاب ویژگی
های جسم فیزیکی
تصور کرد. رستاخیز
جسم در سنت های
یهودی-مسیحی
و اسلامی یک
معجزه ی الاهی
محسوب می شود
و لذا
تک-خداباوری (monotheism) را پیش فرض
می گیرد. به این
ترتیب، چنان
که کآی نیلسِن
خاطر نشان می
کند، "اگر بنیان
باور به خدا
سست باشد، بنیان
باور به
رستاخیز جسمی
نیز سست است."
این نکته از
آنجا به بحث
ما مربوط است
که برهان های
علیه وجود
خدا برهان هایی
قطعی علیه
رستاخیز جسمی
نیز محسوب می
شوند؛ اما
برهان هایی
از این دست
منظور من در
نوشتار حاضر
نیستند. جهت
منفک کردن
رستاخیز به
عنوان وسیله
ای برای بقا،
روایتی از
رستاخیز را
مفروض می
دارم که قائل
به فنای شخصیت
در هنگام مرگ
و خلق مجدد آن
به عنوان جسمی
رستاخیز یافته
است. رستاخیز
را به دو صورت
می توان تصور
کرد: رستاخیز
خود اجساد و یا
خلق اجسامی
جدید یا
"المثنی" (replica). باید توجه
داشت که اگر
قرار باشد که
رستاخیز
رخدادی آتی
بر روی زمین یا
رخدادی در
جهانی دیگر
باشد نمی
توان هیچ
شاهد تجربی
بر آن ارائه
داد. در
فلسفه، نامیرایی
به مسئله ی
ذهن-جسم و به اینهمانی
شخصی (personal identity) مربوط می
شود. مسئله ی
ذهن-جسم به این
می پردازد که
چگونه ذهن و
جسم به هم
مربوط اند. برای
حل مسئله ی
ذهن-جسم نظریه
های بسیاری پیشنهاد
شده است. ماتریالیست
های مدرن
برآنند که
حالات ذهنی
به حالات فیزیکی
ذهن تحویل پذیر
(reducible) هستند. به این
ترتیب، اگر
ماتریالیسم
درست باشد،
بقا به صورت
ذهنی منتزع یا
جسمی کیهانی
خود به خود
منتفی می شود. یک
دیدگاه دیگر،
شبه پدیدارگرایی
(epiphenomenalism) است که
مطابق آن ذهن یک
قلمرو مجزا
اما محصول
فرعی (by-product) مغز است. با
این دیدگاه نیز
بقای پس از
مرگ ممکن نیست.
رستاخیز با
هر دوی این دیدگاه
ها سازگار
است. شرط ضروری
برای پذیرش
امکان وجود
اذهان منتزع یا
اجسام کیهانی،
پذیرش دیدگاه
دوگانه
انگاری (dualism) است.
مطابق
دوگانه
انگاری ذهن
هستومندی
مجزا و
مستقل از
مغز است
(ادواردز،
"وابستگی" 2).
رستاخیز
درصورتی با
دوگانه
انگاری
سازگار است
که با انگاره ی
وجود روحی
همراه شود که
برسازنده ی
شخصیت است و
لذا هنگام
مرگ با جسم
نابود نمی
شود بلکه به
وجود خود
ادامه می دهد
و سپس به آن می
پیوندد تا
رستاخیز جسمی
را ایجاد کند
(فِلو، "خدا"،
108). اینهمانی
شخصی به این
بحث می
پردازد که چه
چیزی یک شخص
را در گذر
زمان همان
شخص می سازد.
مسائل اینهمانی
شخصی در زمیه ی
برهان های
خاصی در مورد
امکان منطقی
نامیرایی رخ
می نمایند. بحث
نامیرایی
ابتدا نزد فیلسوفان
مطرح شده است.
پس، در تحلیل
استدلال های
به نفع فنای
شخصیت هنگام
مرگ، بهتر
است پیش از
بررسی شواهد
علمی بر
نابودی، به
برهان های
فلسفی در این
مورد بپردازیم.
برهان های
منطقی، اگر
موفق باشند،
قاطع اند؛
لذا، حتی
توسل به ایمان
نمی تواند
باوری را توجیه
کند که
متناقض
باشد، زیرا هیچ
کس مدعای چنین
باوری را
نخواهد فهمید.
فرضیه ی فنا
را مسائلی
مفهومی پشتیبانی
می کنند که
آفت انگاره
های اذهان
منتزع،
اجسام کیهانی،
و رستاخیز می
باشند. پیشفرض
باور به بقا
به صورت
اذهان منتزع
این است که
انسان ها
واجد جوهری غیرمادی،
غیرفضایی
هستند که
برسازنده ی
شخصیت شان
است. یک ایراد
به این رویکرد
را، که مطابق
آن انسان ها
اساساً سرشتی
مادی دارند،
کُرلیس
لامونت چنین
بیان می کند: اگر به
دقت دیدگاه
آنها را وارسیم،
درمی یابیم که
... درحقیقت
آنها به روح
جسمی اعطا می
کنند... توصیف
هایشان فعالیت
ها،
کارکردها و
محیط هایی
به روح می
بخشد که
معمولا
متعلق به
اجسام مادی و
زمینی محسوب
می شوند. شخصیت
نامیرا ...
تجارب بسیاری
از سر می
گذراند که
بدون همکاری
با جسم
ناممکن
خواهند بود.
(لامونت 64). گاردنر
مورفی این
نکته را با
طرح این پرسش
آشکار می کند
که : "بکوشید
تصور کنید که
وجود شخصی که
از هرگونه وسیله
ای برای تماس یافتن
با محیط اش
محروم شده،
به چه می
ماند؟"
(ادواردز،
"مقدمه" 2).
آنتونی فِلو
مثالی عالی
از سرشت مادی
ما بدست می
دهد: ملاحظه
کنید که
چگونه معنای
همه ی واژه های
مربوط به
اشخاص را به
کودکان می
آموزیم ... با
قسمی اشاره ی
مستقیم یا غیرمستقیم
به اعضای
طبقه ی خاصی
از اشیای فیزیکی
که تک تک مان
عضوی از آنیم
(فِلو، "خدا" 111( بنابراین،
به قول جان
هاسپرس: "چنین
می نماید که
جسم تان در هر
فعالیتی که
بکوشید توصیف
کنید دخیل
است گرچه
بکوشیم که
وجود بدون آن
را تصور کنیم"
(هاسپرس 280). این
مطلب نکته ی گیرایی
را پیش می نهد.
حتی اگر
امکان وجود
منتزع را بپذیرید،
باز هم باید
تشخیص روح
منتزع را با
همان شخص
"گوشت و خونی"
توجیه کنید: اگر
نتوانم آشکارا
تصور کنم که یک
شخص منتزع به
چه می ماند،
نخواهم
توانست باور
کنم که تجربه ی
چنین شخصی ...
بتواند به
قدر کافی پیوسته
با تجارب
زمان حیات اش
باشند که
بتواند با آن
تجارب شخص
واحدی را تشکیل
دهند (برود 278). بسیاری از فیلسوفان محاجه کرده اند که برای اینهمانی شخصی، پیوستگی جسمی اساسی تر از حافظه است زیرا مدعاهای حافظه می توانند درست باشند یا نباشند؛ لذا برای اینکه اینهمان |