|
برهانی
اخلاقی برای
بیخدایی نوشته
ی ریموند دی.
بردلی ترجمه ی
امیرغلامی |
|
پیشگفتاری
برای فیلسوفان برهانی
که پیش می نهم
عمدتا برای
مخاطبان غیر
فیلسوف است.
پس ممکن است فیلسوفان
حرفه ای از این
واقعیت شگفت
زده شوند که
چرا در مورد
خدای سنت
فلسفی کمتر
سخنی خواهم
گفت و بیشتر
به خدای منبر
و محراب می
پردازم. توضیح
مختصر من برای
ایشان چنین
است. نخست:
رویکرد من پیشینه
ی درازی دارد.
برای مثال،
سقراط به
وارسی
باورهای دینی
معاصران اش می
پرداخت – به ویژه
این باور که
ما باید آنچه
را که خدایان
فرمان می
دهند انجام
دهیم – و نشان
داد که این
برهان ها،
هم سست بنیاد
و هم از نظر
مفهومی
گمراه کننده
اند. من امیدوارم
در این
نوشتار پا جای
پای او
بگذارم، اما
نه اینکه به
سرنوشت او
دچار شوم.
پاداش مطلوب
من جامی از
شراب باشد و
نه از زهر. بنابراین،
مانند
سقراط، من هم
به باور عامه از
خدا می
پردازم، و نه
خدای الهیون
طبیعی. و از
آنجا که خدا،
در ذهن اغلب
غربیان،
عمدتاً خدای
متون مقدس یهودی
و مسیحی است، [1]
برای اینکه
صریحاً با
باورهای
خداباوری
روبرو شوم،
چاره ای
ندارم جز اینکه
مستقیما از
انجیل نقل
قول کنم تا
معروض
انتقاد
بدفهمی یا نقل
قول نابجا از
منابع واقع
نشوم. دوم اینکه:
واقعیت این
است که اغلب فیلسوفان
نامبردار دین
که در ژورنال
های آکادمیکی
مانند Faith and Philosophy مطلب می نویسند
خود معتقد به
خدای انجیل
هستند، و نه
فقط خدای فیلسوفان.
اگر بخواهم
چند نفر را
ببرم، می
توانم از ویلیام
آلستون، پیتر
فان اینوانگن،
و آلوین
پلانتینجا
را ذکر کنم.
همه ی آنها،
چنان که
پلانتینجا می
نویسد، "
مردمانی این
جهانی اند که
متون مقدس را
وحی از جانب
خود خدا می
دانند" [2]. هیچ یک
– از خوش مشرب
هایشان – چه در
منابر و چه در
مقالات خود
ابایی از نقل
قول از فصول و
آیات متون
مقدس ندارد. برای نمونه،
ویلیان
آلستون ادعا
می کند که:
"بخش بزرگی
از متون مقدس
شامل ضبط
ارتباطات
بشر- خدا است"،
و بر آن است که
خدا به آشکار
کردن خود بر
"مسیحیان
صادق" امروز
به طرق مختلفی
ادامه می
دهد، از
اجابت دعاهایشان
گرفته تا اندیشه
هایی که
ناگاه به ذهن
شان خطور می
کند،.[3] پیتر
فان اینوانگن
اعتراف می
کند که: "من
آموزه ی دینم
را که ´متون
مقدس عهد قدیم
و جدید وحی
خداست´کاملا
می پذیرم."[4] و
آلوین پلانتینجا
بر آن است که:
"متن مقدس بری
از خطاست: خدا
خطا نمی کند؛
باید هرآنچه
را خدا می گوید
که باید باور
کنیم، باور
کنیم." [5] این دیدگاه
ها نمونه ی آن
قسم خداباوری،
یعنی
خداباوری
انجیلی است،
که درصدد رد
آن هستم. حال به
استدلال ام
به نفع بیخدایی
می پردازم. مقدمه: یکی از
شخصیت های
داستایوفسکی
در رمان جنایات
و مکافات می
گوید "اگر
خدا نباشد همه
چیز مجاز می
شود". او ادعا
می کند که اگر
خدا وجود
ندارد پس
ارزش های
اخلاقی
صرفاً
موضعاتی
سوبژکتیو
[=ذهنی، فردی]
خواهند بود
که تنها
مطابق میل و
هوس افراد یا
سرشماری از
اجتماع شامل
آن افراد تعیین
می شوند؛ یا
شاید حتی
ارزش های
اخلاقی
سراسر توهم
باشند و نهیلیسم
[=پوچ گرایی] اخلاقی
درست باشد.
خلاصه –
استدلال چنین
دنبال می شود –
اگر اصول
اخلاقی
ابژکتیو [= عینی،
برونی] ی
باشند، پس باید
خدا وجود
داشته باشد. من
برعکس این دیدگاه
استدلال می
کنم که اگر
صدق (ارزش) های
اخلاقی عینی
باشند،
آنگاه خدا
وجود ندارد.
من برهانی
اخلاقی به
نفع بیخدایی
ارائه می دهم. الف:
موارد توافق
با
خداباوران من در
چهار نکته با
حریفان
خداباورم
توافق دارم
که دو نکته
مربوط به اصطلاح
شناسی [=ترمینولوژی]
و دو نکته
ماهوی و قائم
به ذات (substantive) هستند. نخست:
من در مورد اینکه
واژه ی "خدا"
به چه معناست
با آنها
موافق ام، و
منکر وجود
چنان خدایی
هستم. سخن ما
بر سر هیچ خدای
باستانی نیست.
ما ، مثلا، از
بآب (خدای
کنعانیان)، یا
آتون (خدای
مصریان)، یا
زئوس (خدای یونانیان)،
با برهمن (خدای
هندو ها)، یا
هویتزیلوپوچتیلی
(خدای آزتک ها)
سخن نمی گوییم.
همه ی این خدایان،
به همراه 200 خدای
دیگر یا بیشتر،
که در آثار دین
شناسی مقایسه
ای ذکر شده
اند، خدایگان
اصلی اند. هر یک
را میلیون ها
نفر عبادت و پیروی
کرده اند. با این
حال ، چنان اچ.
ال. مِنکِن در
مقاله ی
"مراسم یادبود"
1992 می نویسد
"همگی مرده
اند". اگر چه
واژه ی
"خداباور"
گاهی وسیعاً
برای اطلاق
به باور به هر
قسم خدا یا
خدایان
ماوراطبیعی
که به بشر وحی
کرده اند به
کار می رود،
من– مانند
اغلب فیلسوفان
و الهیون – این
اصطلاح را به
معنای
محدودتری به
کار برم.
خداباوری که
درباره اش
سخن می گویم
تنها این
باور نیست که
خدایی وجود
دارد. بلکه
باور به خدا
در سنت های
ارتودوکس
[=سخت کیش] یهودی،
مسیحی و
مسلمان است.
باور به خدایی
است که از دو
جهت عمده با دیگر
خدایان فرق
دارد. نخست،
او منزه است (یعنی
اخلاقاً
کامل است).
دوم، او خود
را در متون
مقدس بر ما
آشکار می
سازد. به جهت
منزه بودن
اوست که شایسته
ی پرستش و پیروی
است. و به جهت
آنکه خود را
در متون مقدس
به ما نمایانده،
در مورد سرشت
او و اینکه
چه کارهایی
را باید بکنیم
و چه کارهایی
را نباید،
اطلاع داریم. با
ملاحظات
فوق، خدای
خداباوری،
همانطور که می
شناسیم،
موجود فراطبیعی
ستبری است. بنابراین
نباید او را
با خدای بینوای
برخی الهیون
طبیعی مانند
پل تیلیش و
اسقف رابینسون،
که در نظرشان
خدا چیزی
مانند "عمیق
ترین دغدغه ی
ما" و انجیل
جز یک افسانه ی
ساخت بشر یا
دست بالا یک
رمان شبه تاریخی
نیست، یکی بگیریم.
همچنین نباید
آن را موجود
ناشناخته ی
خداانگار (خدا
انگاری چیست؟)
هایی مانند
ولتر و توماس
پِین یکی بگیریم
که در نظرشان
خدا یک
هستومند فرضی
است که صرفا
به کار تبیین
منشاء و سرشت
جهان می آید و
انجیل دروغی
اخلاقی و فکری
است که پیامبران،
پاپ ها، کشیش
ها و واعظان
به خورد ساده
لوحان داده
اند. به معنای
اکید کلمه،
هریک از چهار
متفکری که
دربالا ذکر
شدند
خداباور
هستند. و به همین
معنا، من هم
خداباور ام.
اما من نیازی
به هیچ نیازی
برای وجود نمی
بینم. من
نظرات الهیون
لیبرال را
صرفاً
پوشاندن
احساسات اومانیستی(که
آن را تحسین می
کنم) در لفافه ی
سخن خدامحور
(که مرا به رقت
می آورد) می
دانم. و این دیدگاه
را که وجود چیزها
را می توانیم
با مفروض
داشتن چیز دیگری
تبیین کنیم
که افزون بر
آن وجود
دارد، تنها
استنباطی
مغالطه آمیز
می یابم زیرا
این فرض یکی
از طرق در غلتیدن
به پس روی بی
انجام پسرفت بینهایت
است. دوم:
فکر می کنم
خداباوران
در مورد آنچه
که اخلاقیات
عینی (objective morality)می خوانم با
من توافق
دارد. مقصود
ما از اخلاقیات
عینی مجموعه
ای از صدق های
اخلاقی است
که فارغ از
اندیشه یا میل
هر فرد یا
گروهی هستند.
انگاره ی
اخلاقیات عینی
در تقابل با
همه ی صور
سوبژکتیویسم
[=ذهنی انگاری]
اخلاقی است.
مطابق رویکرد
عینی به
اخلاق،
نخست، ما
باورهایی
اخلاقی داریم
که یا درست
اند و یا
نادرست.؛ این
باورها نمی
توانند
صرفاً بیان
عواطفی
مانند فریاد
شعف یا درد
باشند. دوم اینکه،
درستی یا
نادرستی
داوری های
اخلاقی ما
صرفا تابعی
از اندیشه
ها،
احساسات، یا
گرایش های
افراد یا
قرارداد های
اجتماع
باشند. سومین
لازمه ی عینیت
گرایی اخلاقی
این است که
ممکن است صدق
هایی اخلاقی
باشند که
هنوز در
انتظار کشف
شدن، از طریق
وحی (در رویکرد
خداباوری) یا
از طریق
تجربه – چه بسا
همراه با تغییر
در زیست شناسی
ما – (در رویکرد
من) هستند. سوم: من
با حریفان
خداباور ام
موافق ام که
دست کم برخی
از اصول
اخلاقی به
طور عینی
درست اند،. ما
می توانیم بر
سر مواردی
اخلاقی –
مثلاً مجاز
بودن سقط جنین
یا مجازات
اعدام – که
اغلب عواطفی
قوی بر می انگیزند
با هم عدم
توافق داشته
باشیم. اما این
بدان معنا نیست
که این عدم
توافق ها چیزی
جز بروز
عواطف نیستند.
زیرا هر دو
طرف توافق
داریم که این یک
واقعیت
روانشناسی
اخلاقی است
که ما در مورد
این مسائلی
هم باورها و
هم عواطفی
داریم. و از
آنجا که هیچ چیزی
باور محسوب
نمی شود مگر
آنکه درست یا
نادرست
باشد، می
توانیم نتیجه
بگیریم که
باور های
اخلاقی مان –
درست مانند
باور هایمان
در مورد شکل
زمین و عمر
جهان – یا درست
اند و یا
نادرست. و از
پدیده ی عدم
توافق اخلاقی
نتیجه نمی
شود که درست یا
نادرستی
داوری های
اخلاقی
بتواند توسط
افراد و یا با
سرشماری معین
شود. چرا که
مطابق دیدگاه
ما نسبی نگری
درمورد
اخلاق بیش از
دیدگاه نسبی
نگر در مورد
صدق امور
واقع قابل
دفاع نیست. چهارم:
من انتظار
دارم که
هنگامی که
مثال هایی
انضمامی (concrete)از اصول
اخلاقی
ارائه می دهم
که بطور عینی
درست اند،
خداباور با
من موافقت
کند. شرط عینیت
شرطی اساسی
است: مستلزم
آن است که
اصول اخلاقی
کلّی(universal) باشند. به این
معنا که پذیرش
آنها – توسط
تمام اشخاص،
در همه ی زمان
ها و مکان ها -
استثناناپذیر
نباشند. پس در
نظر من، این
اصل درست نیست
که کشتن دیگر
اشخاص
اخلاقاً
ممنوع است زیرا
– چنان که تقریباً
همگان
موافقت می
کنند-
استثناهایی
بر آن وجود
دارد، مانند
کشتن یک قاتل
بالقوه
هنگامی که در
حال دفاع از
خود یا
خانواده ی
خود هستیم. پس
چنین اصلی در
صورت بالا
نادرست است.
ما در وحله ی
نخست وظیفه
داریم که شخص
دیگری را نکشیم.
اما متفکران
اخلاقی پیشرفته
موقعیت هایی
را مجاز
خواهند داشت
که در آنها باید
این اصل را به
واسطه ی
ملاحظات
اخلاقی
جبرانی کنار
نهاد. اگر
قرار باشد
اصولی اخلاقی
طرح کنیم که
شامل هیچ
استثنایی
نباشد، باید
آنها را به
نحوی بیان کنیم
که این
ملاحظات دیگر
را هم لحاظ
کنند. ب: مثال
هایی از صدق
های اخلاقی عینی اکنون
مثال ها ی چندی
را از اصولی
اخلاقی ذکر می
کنیم که من
آنها را
پارادایم های
اصول درست
اخلاقیات عینی
محسوب می کنم: اصل
1: کشتار عمدی و
بی رحمانه ی
مردان،
زنان، و
کودکانی که
مرتکب هیچ
بدکاری جدی
نشده اند
اخلاقاً
نادرست است. اس.اس. های
نازی با سیاست
های
کشتارجمعی
شان یک مورد
عمده ی تخطی
از این اصل
هستند. آنها
به فرمان هیتلر
6 میلیون یهودی
را، همراه با
تعداد بی
شماری از کولی
ها، همجنس
گرایان (همجنس
گرایی چیست؟)
و دیگر به
اصطلاح
"عناصر
نامطلوب" قتل
عام کردند. به
نظر من،
اعتقاد آنها
به اینکه غده
ای سرطانی را
از جامعه بر می
کنند، یا
چنان که هیتلر
در 1933 می گفت،
صرفاً همان
کاری را با یهودیان
می کنند که
دوهزار سال
است که مسیحیان
را به آن
موعظه می
کنند، عذری
موجه محسوب
نمی شود. [6] یک
مورد جدیدتر
نقض این اصل
را می توان در
قتل عام های میلوسویچ
و ایادی اش یافت.
در مورد آنها
هم گفتن اینکه
آنها صرفاً
تقاص بی
عدالتی های
گذشته را می
کشند، یا با
پاک ساز قومی
شالوده ی
جامعه ی پایدارتری
را می نهند،
عذری پذیرفته
نیست. اصل
2. اخلاقاً
درست نیست که
سربازان خود
را به سراغ
زنان جوان
فرستاد تا
آنها را به
بردگی جنسی
بگیرند. این اصل یا بیان
های معادل آن
مبنای تنفر
شدید از سیاست
ستادهای
ارتش آلمانی
و ژاپنی [در
زمان جنگ
جهانی دوم]
بود که زنان
جوان جذاب،
به ویژه
باکره ها را،
برای به
اصطلاح "آسایش"
سربازان شان
می گرفتند. می
خواهم بگویم
این عذرتراشی
های اغلب
جوامع در
مورد آسایش،
ربطی به
نادرستی این
مفاسد جنگ
ندارد. اصل
3. اخلاقاً
نادرست است
که مردم را به
خوردن
دوستان و
خانواده شان
واداشت. شاید بتوانیم
موقعیت هایی
را تصور کنیم –
مثلاً یک
سانحه ی هوایی
در رشته کوه
آند – که در آن
اعمال آدم
خوارانه تبرئه
پذیر باشند.
اما واداشتن
مردم به
خوردن
خانواده و یاران
شان – چنان که
بسیاری از
قبایل جزایر
پولنزی به انجام
آن مشهور
بودند – به
منظور تنبیه،
یا ترساندن و
ترس افکندن
در قلب
دشمنان،
خلاف وجدان
است. اصل
4. اخلاقاً
نادرست است
که انسان را،
با سوزاندن یا
طرق دیگر،
قربانی کرد. مطمئناً
قربانی کردن
انسان وسیعاً
در میان قبایلی
که بنی اسرائیل
با آنها می
جنگیدند، و – در
سوی دیگر اقیانوس
اطلس – نزد
آزتک ها و اینکاها
مرسوم بود.
اما این کار –
امیدوارم که
قبول داشته
باشید – عملی
پذیرفتنی نیست،
حتی اگر به
جهت خشنودی
خدایان مورد
پرستش آنها
انجام شده
باشد. اصل
5. اخلاقاً
نادرست است
که مردم را به
خاطر عقایدشان
بی نهایت
شکنجه داد. شاید بتوانیم
موقعیت هایی
را تصور کنیم
که در آنها
شکنجه کردن
کسی که خود
شکنجه گر
بوده برای
کسب اطلاعاتی
در مورد جای
زندانیانی
که در اثر
شکنجه های او
مشرف به مرگ
اند پذیرفتنی
باشد. اما
مواردی
مانند پاپ پیوس
پنجم که در
سال 1570 پس از
برپایی
محاکمه های تفتیش
عقاید،
عالمان
ناموافق را
در آتش می
سوزاند، ورای
حیطه ی اخلاق
قرار می گیرد؛
نمی توان با
توسل به اینکه
پاپ می اندیشید
که به این طریق
روح معاندان
را از عذاب
ابدی دوزخ
حفظ می کند،
او را تبرئه
کرد. مایل ام چنین
بیاندیشم که
در همه ی این
مثال ها،
خداباوران و
همه ی اشخاص
اخلاقاً
روشن با من
موافق
خواهند بود. و
به علاوه مایل
ام چنین بیاندیشم
که
خداباوران
با من موافق
اند که هر کسی
که اعمالی
مرتکب شود،
فرمان دهد، یا
اغماض کند که
از هر یک از این
اصول تخطی می
کنند – از این
به بعد این
پنج اصل را
اصول "ما" می
خوانم – نه
تنها شرّ
است، بلکه باید
از آن ابراز
انزجار نمود. پ. تخطی
خدا از اصول
اخلاقی ما اما اکنون
نوبت به طرح
محور
استدلال ام
علیه
خداباوری می
رسد. زیرا،
چنان که حال
نشان خواهم
داد، خدای
خداباوران –
چنان که خود
را در انجیل و
تورات آشکار
نموده – یا خود
مرتکب اعمالی
شده، یا به
اعمالی
فرمان داده، یا
از اعمالی
چشم پوشی
کرده که تخطی
از تک تک
اصول پنج
گانه مان به
شمار می آیند. برای مثال،
خدا در تخطی
از اصل 1 ، همه ی آدمیان
را به جز نوح و
خانواده اش
غرق می کند
[کتاب پیدایش
7:23] ؛ او داود
شاه را برای
انجام
سرشماری ای
که خودش
فرمان آن را
صادر کرده
بود تنبیه می
کند و آنگاه
برای اجابت
خواهش داود،
دیگران را با
فرستادن
طاعونی
مجازات می
کند که جان 70000
را می گیرد.
[سموئیل دوم 24:1-1] و او به یوشع
فرمان داد تا
پیر و جوان،
کودکان، دوشیزگان
و زنان
(ساکنان 31
مملکت) را به
قتل عام کند
تا سرزمین هایی
را پاکسازی
قومی کند که
هنوز یهودیان
سخت کیش جزئی
از اسرائیل
بزرگ محسوب می
کنند [به ویژه یوشع،
فصل 10 را
ملاحظه کنید].
این ها تنها
سه مورد از
مثال های تخطی
خدا از اصل 1
است. خدا با تخطی
از اصل 2، پس از
فرمان دادن
به سربازان
برای کشتار بی
رحمانه ی همه
مردان، زنان
و پسران
جوان مدیانی،
به سربازان
اجازه داد که
32000 باکره
ی باقی مانده
را برای خود
بردارند [کتاب
اعداد ، فصل 31 آیات
17 و 18] خدا با تخطی
از اصل 3
،مکررا می گوید
که مردمان را
واداشته که
فرزندان،
شوهران، همسران،
والدین و
دوستان شان
را بخورند، یا
چنین خواهد
کرد، زیرا از
او پیروی
نکرده اند
[لاویان فصل 26 آیه
29، تثنیه فصل 28
آیات 53 تا 58] خدا با تخطی
از اصل 4، خدا
از عمل یفتاح،
که تنها
فرزندش را در
پیشگاه
خداقربانی
کرد، چشم پوشید
[داوران فصل 11 آیات
30 تا 39] سرانجام، خدا
با تخطی از
اصل 5 ، خود
"بدن" قربانی
خود خدا، عیسی،
شاهد شکنجه ی
اغلب اعضای
نژاد بشر برای
ابد خواهد
بود، که
عمدتاً به
خاطر این است
که به او
اعتقادی
ندارند. کتاب
وحی به ما می
گوید که "هر
کس که نام اش
از ازل در
کتاب حیات مسیح
مصلوب نوشته
نشده، به
جهنم خواهد
رفت"[Rev. 13:8]،
جایی که در
آن آنها "در
حضور
فرشتگان
مقرب و مسیح
با آتش و
گوگرد تا ابد
شکنجه
خواهند شد؛ و
آتش شکنجه
شان برای همیشه
افروخته
خواهد بود، و
هیچ شب و روزی
روی آرامش
نخواهند دید"
[Rev. 14:10-11]. ت) یک
ورطه ی منطقی
برای
خداباوران: یک
چهارگانه ی
ناسازگار
منطقی این نقل قول
ها – و موارد بی
شمار دیگر – از
انجیل بدان
معناست که
خداباوران
با یک
سرگردانی
منطقی مواجه
اند که قلب
باورشان به
قداست خدای
متون مقدس را
هدف می گیرد.
آنها نمی
توانند بدون
تناقض به همه ی
گزاره های زیر
باور داشته
باشند: (1) همه ی
اعمالی که
خدا انجام می
دهد، موجب می
شود، فرمانش
را می دهد یا
اغماض می کند
اخلاقاً
مجاز اند. (2) انجیل
بسیاری از
اعمالی را که
خدا انجام می
دهد، فرمان می
دهد، یا
اغماض می کند
برما آشکار می
سازد. (3) اخلاقاً
مجاز نیست که
کسی اعمالی
را انجام
دهد، موجب
شود، فرمان
دهد یا اغماض
کند که خلاف
اصول اخلاقی
ما باشد. (4) |